پرنده

به گوشم میرساند زوزهء باد --- صدایی از گلوی تنگ فریاد
ز حلق خشک گنجشکک صدا کو؟ --- و بال زخمی او را دوا کو؟
پرش را دست بیرحمی شکسته --- به پای کوچکش زنجیربسته
و را در گوشهء زندان فگنده --- مبادا پر گشاید تا پرنده...
پرنده در قفس افتاده تنها --- ندارد چشم امیدی به فردا
دلش در آه کردن ناتوان است --- پرنده بی زبان است، نیمه جان است
جهانش حلقهء دیوار گشته --- پرنده از جهان بیزار گشته
ببینید از پرنده باغ خالیست --- برای هر دو باید سخت بگریست

ولی از گریه و زاری چه حاصل؟ --- ز بیهوده عزاداری چه حاصل؟
بیا با کمک مرغک شتابیم --- و او را از دل زندان رهانیم
پرنده را بیا آزاد سازیم --- و داغی در دل صیاد مانیم
پرنده مظهر آزادی ما --- نماد شور و شوق و شادی ما
به روزی که پرنده گردد آزاد --- سرود عشق را خواند به فریاد
فلک را در به رویش باز باشد --- پرنده باز در پرواز باشد
نباید در اسارت جان سپارد --- و تا آخر در این زندان بماند
اگر او جان سپارد در اسارت --- برد انسانیت را دست غارت
 
این زمانیست که هر کس به غم جان خود است
گوشه گیر از همه درگوشهء پنهان خود است
این یکی کشتهء ایمان و بسی را قاتل
وآن دگر بیخبر از ارزش ایمان خود است
دوره ای آمده که ملت من خوار و فقیر
و گدای در هر سفلهء دوران خود است
ملتی که شده محکوم به نابینایی
گوش او ناشنو ناله و افغان خود است
حیرتم این که چسان روز و شب آرام کند
آنکه بی بهره ز آرامش وجدان خود است
بس که "شاکر" شده بازیچهء بازیگه دیر
غافل از حال بد و بی سر و سامان خود است


زندگی زیباست اما با تو بس زیباتر است
بی تو خالی، بی تو غمگین، بی تو چیزی دیگر است
بی گل رویت جهانم عاری از هررنگ و بو
هر چه گل هر جا که باشد در نگاهم پرپر است
بی توام بدبختی و اندوه گیرندم به بر
با تو خوشبختی به کام و شادی ام اندر بر است...
بی تو از خواب و خیال هر دو گردون فارغم
چون مرا خواب و خیال با تو بودن بر سر است
گر چه میخواهد که احوالت بگیرد گاه و گه
دست دل میلرزد و خشکیده بر زنگ در است
در وجودت گرمی احساس نا پیدا بود
چون تنت شاید که قلبت هم ز سنگ مرمر است
سینه گر ماند تهی از سوز ساز خواستن
چون تنور خالی از سوز سرود اخگر است
در دیار مو طلایی ها و سیمین پیکران
ای بدا بر حال "شاکر" که عاشق سیم و زر است
 

بیا که با تو به فردا امیدوار شوم

رها ز واهمهء رنج روزگار شوم

امید وصل تو دارم که تا به گلشن عشق

کنار دسته گلی شاخه ای ز خار شوم

دمی که رنجه نمایی به کوی من قدمی

فدای یک قدمت یک هزار بار شوم

ز لطف سوز غم عشق روی تو آگاه

ز سوز نغمهء پرشور تبل و تار شوم

به باغ خاطره ات پرکشد خیالاتم

و همنوای دل بلبل هزار شوم

ز حرف حرف دلم بس زبانه زد آتش

رقیب شعله و رشک زبان نار شوم

چگونه چشم از این بیشه بندم و بروم؟

چو لایق کرم کنج چشم یار شوم

دعا کنید که با "شاکر" عاقبت شامی

نصیب قطره ای از شهد لعل یار شوم

تنور عشق

ترا ببینم و سر تا به پا ترانه شوم

نوای یک غزل ناب عاشقانه شوم

ز چشم مانده به ره بی بهانه ریزم اشک

که از برای لبت خنده را بهانه شوم

اگر چه خوی من آرام و خون من سرد است

تنور عشق توام، شعله را زبانه شوم

برای من تو یکی ساحل نه پیدایی

و من برای تو دریای بی نشانه شوم

تو برنگرد و برو تا نشانه های بلند

مرا بمان که یکی موج بی نشانه شوم

نهال غم به جنگل خیال من میرد

به باغ خاطرت ار رویم و جوانه شوم

هر آنچه خویش به سر آورم در آخر کار

شکایت از تو کنم، خفه با زمانه شوم

خدا کند که همیشه کنار من باشی

و در حضور تو ای کاش جاودانه شوم

به پا فتادت و "شاکر" به زاری ات پرسید

فدای عشق تو آخر شوم و یا نشوم؟

 

اگر گلها ز هم پاشید . . .

اگر زشتی کند دنیا، بیا تا مهربان باشیم
و اگر پستی کند با ما، بیا تا مهربان باشیم
اگر آلام جان باشد، اگر بارش گران باشد
و اگر نا مهربان باشد، بیا تا مهربان باشیم
اگر دل را بیازارد، سرش سنگ ستم بارد
... و در او تخم غم کارد، بیا تا مهربان باشیم
اگر مهتاب شد پنهان، اگر خورشید شد سوزان
و اگر مشکل نشد آسان، بیا تا مهربان باشیم
اگر گلها ز هم پاشید، دل دریاچه ها خشکید
و مرغان چمن کوچید، بیا تا مهربان باشیم
خوشی و غم نمیماند، زیاد و کم نمیماند
چو دنیا هم نمیماند، بیا تا مهربان باشیم
جهان بی مهربانی سرد، و دلها خانه های درد
مرو ای مهربان برگرد، بیا تا مهربان باشیم
 

شبپره و آتش

مگو که شام به سر ناید و سحر نشود

مگو که در دل شب ناله کارگر نشود

مگو که یار به یاری دگر وفا نکند

ز حال هیچ کسی هیچ کس خبر نشود

مکن خدنگ نگه را هدر به سوی رقیب

چرا که سینهء او چون منت سپر نشود

به روی و چشم حریفان نه روی کن، نه نظر

خدا نخواسته رویت، بتا نظر نشود

ز آن خویشتنت خواست ای غریب ولی

 دل من هر چه که کوشید و هر قدر نشود

ندیده ایم در این شهر عاشقی را که

برایت اشک نریزد و خونجگر نشود

دلی نبود که از دوری تو ناله نکرد

نگاهی نیست که از فرقت تو تر نشود

کنون که شبپره با آتش آشنا گردید

خدا کند که پرش طعمهء شرر نشود

الهی از پی بی رنج گوشه ای راحت

کسی ز درد من آگاه و در بدر نشود

اگر چه بردهء سیمین بران بود "شاکر"

ولی اسیر غم عشق سیم و زر نشود

 

نمیشود ره او گم . . .

بهار میرسد و یار ما نمیاید

کسی نگفت که آخر چرا نمیاید

نیاز کردم و گفتم مرو، مرو، تا رفت

به ناز گفتمش بیا، بیا، نمیاید

سه فصل را چو به جنگ و جدا* نموده حدر

کنون به موسم صلح و صفا نمیاید

نمیشود "ره او گم" به سوی خانهء ما

چرا که شاه به کوی گدا نمیاید

توقعی به جز از رنج زو مکن ای دل

که بهر چارهء درد و دوا نماید

نوای ناله از این شعر بر نمیخیزد

شکسته است دل، از آن صدا نمیاید

به بازپرسی صد غیر میرود اما

برای دیدن یک آشنا نمیاید

سر جنازهء "شاکر" اگر گذاری کرد

به شوق ماتم و ذوق عزا نمیاید

جدا=جدال

 

تیغ تبسم

گهی بر حال خود، گاهی به حال یار میگیریم

مبین بر خشکی چشمم، که در دل زار میگیریم

به چشم بستهء چوپان، که مست نشهء خواب است

به بیرحمی گرگ تشنه و خونخوار میگیریم

جگرخونم برای نا رسایی های افکارم

و بر بی منطقی در اینهمه افکار میگریم

دل خونین بر کف، روح از پا مانده و بیمار

برای حالت این زخمی و بیمار میگریم

اگر کورم ز فرط اشک ریزی در فراق یار

ز گریه بر نگیرم دست، تا دیدار میگیریم

تو باری آمدی و من همی صد بار خندیدم

اگر از من روی باری، هزاران بار میگیریم

مرا یاری، ولی اغیار را میل وفا داری

شکایت از تو دارم، نی که از اغیار، میگریم

برون تیغ تبسم از غلاف لب نما "شاکر"

که با غمهای دنیا میکنم پیکار میگریم

 

کجاستی غزل کجا؟

کجاستی غزل کجا؟ که تا به داد من رسی
به داد این دل حزین نامراد من رسی
کجاستی غزل بیا که بی تو باز مانده ام
ز گریه خسته ام، و از سرور و ساز مانده ام
خموش مهر بر لبم نبودنت نشانده است
که هر چه گفتنی بود مرا نگفته مانده است
بدون خواندن تو خواندنی نماید ابتذال
و ناشنیدن تو زندگانی میکند محال
چه لذتی برد دل از تپیدن بدون تو؟
و گوش جان چه خسته از شنیدن بدون تو
چه حاصلیست زندگانی را بدون بودنت؟
چه ارزشی بود جوانی را ز ناسرودنت؟
که حرف حرف مصرع مصرع تو از وجود من
و زره زره تار و پود تو از تار و پود من
حقیقت خیال وخواب و عقل و عکس آرزو
ترا ز خویش و خویش را ز تو شوم به جستجو
بیا که با تو ای غزل روم به برکه های دور
به برکه های سبز شور و شوق عشق و نار و نور

/ 2 نظر / 56 بازدید
ايوب دلاوري

سلام ممنون از پست زيباتون .................................. اين شما هستيد كه موفقيت رو معنا مي كنيد منتظر حضور شما در وبلاگم هستم با نظرات زيباي شما www.ashpazonline.com/kongfu33 www.aparat.com/kongfu35

وبلاگت بدرد نخوره بعضی از مطالبش نیمه خوبه