تحلیل سیاسی به زبانهای دری و انگلیسی:                  www.wshaaker.blogspot.com 

تماس:                                                        wshaaker@hotmail.com

نمیخواهم

نمیخواهم که دیگر جای کشتن باشی ای میهن 

به اشک آلوده چشم و خون به دامن باشی ای میهن 

نمیخواهم که دیگر دست آفت برگ و بارت را

به بیرحمی آتش بسپرد باغ و بهارت را

نمیخواهم که دیگر پایمال این و آن باشی

نباید بعد از این بازیچهء بیگانگان باشی

دگر صحن نبرد زورمندانت نمیخواهم

ز بمب انتحاری چره در جانت نمیخواهم

بگو تا کی گل آمال تو پرپر کند دشمن؟

چرا از خون فرزندان تو لب تر کند دشمن؟

مگر بدبخت بودن تا کجا، بیچارگی تا چند؟

به دلدلزار رنج و ترس و ذلت زندگی تا چند؟

زبان و گوش و چشمت بسته با برچسب ترس و زور

اللهی گنگ و کر گردد و تخم چشم ظالم کور

از این پس کسب روزی بایدمان و گدایی بس

نوای همنوایی بایدمان، بی نوایی بس

قسم با رنگ خون هر شهید بیگناه تو

قسم با روشنی صورت خورشید و ماه تو

که از قید خصومت آخرت آزاد خواهم کرد

و بر بنیاد عشق بنیاد تو بنیاد خواهم کرد

 

گل لمحه 

چقدر شیرین است لحظهء دیدن با تو

و از آن شیرین تر، گفت و شنیدن با تو

چقدر زیباست یک ثانیه سوی تو نگاه

ز گل لمحه یکی دامنی چیدن با تو

بی حیا آهوی صحرا چقدر گستاخ است

خویشتن کرده برابر به رمیدن با تو؟!

میکنم سجدهء درگاه تو بر روی چهار

رهرو مانده زپایم ز رسیدن با تو

شهپر ناز خیالات وصالت به سرم

آرزو را مشکن بال پریدن با تو

 گرچه اندر قفس سینه دلم بیمار است

کی فراموش کند رسم تپیدن با تو

 

فاصله

چقدر فاصله افتاده در میانهء ما

چگونه بال گشوده سحر ز لانهء ما

هزار نعره ز دل خیزد و ولی نشود

صدای آه بلند از لب ترانهء ما

گهی قضا شکند شاخه های سبز امید

گهی ز ریشه کشد ساقهء جوانهء ما

ببین که سینهء خورشید آمده به ستوه

ز گرمی شرر شعر عاشقانهء ما

منم یگانه کسی که جدا فگنده خدا

ز ماه روی همان دلبر یگانهء ما

غم فراق تو پر کرده لحظه لحظهء عمر

قسم به قطره قطره اشک دانه دانهء ما

بیا که دوری یکی صفر و هیچ و پوچ شود

و حجم فاصله گم گردد از کرانهء ما

ز ساده لوحی خود ناله میکند "شاکر"

نه یار را گله نه شکوه از زمانهء ما

 

 

خدا کند نکنی

 

خدا کند که دگر بی منت سفر نکنی

هوای شهر و دیار دگر، دگر نکنی

به وقت آمدن ار میکنی ندارم باک

ز خاک ره به گه رفتنم به سر نکنی

خدا کند که تصادف بود دلیل و قضا

که سوی هر که، ولی سوی من نظر نکنی

خدا کند که زمن رفته و مرا تنها

اگر کنی دگر اینگونه بیخبر نکنی

اگر ز مهر و وفا میکنی حذر خیر است

ولی ز جور و جفا در حقم حذر نکنی

به هر معامله که میکنی به غیر از عشق

همیشه سود بری، هیچ وقت ضرر نکنی

ز شهر "شاکر" اگر میکنی بدر پا را

خدا کند که ز دل عشق او بدر نکنی

 

گذشت 

گذشت آنکه به باغ سرم هوایت بود

کویر جان و گلستان سینه جایت بود

شراب کهنهء عشقت به رگ رگم جاری

فضای خالی قلبم پرا از صدایت بود

کشیده پا ز من ای نور دیده یادت هست؟

که دیده لایق گردی ز خاک پایت بود

خوشا زمانی که ژولیده بید قامت من

خمیده زیر قد سرو خوشنمایت بود

به راه عشق تو هرگز وفا نمیکردم

مرا خبر اگر از شیوهء جفایت بود

دلم به سادگی بازیچهء هوس کردی

قرار و وعده چنان و چنین وفایت بود

اگر بپرسی که امشب کی مرد، گویندت

کسی که مرد همان "شاکر" آشنایت بود

 

رهایی

به هر جا و به هر موسم نهال پر ثمر باشی

نبینم زردی رویت، بهار سبز و تر باشی

چرا شیرین شده شعر تمام شاعران شهر؟

از آنکه منبعی از شهد و کانی از شکر باشی

صداقت بس که باشد در نگاه آبی ات جاری

چو آب پاک دریای پر از لعل و گهر باشی

مکن اینگونه نا انصافی بر عاشق روا ای دوست

که پیدای خیالات و نهانم از نظر باشی

من مسکین ز خاک پای تو زان میکنم بر سر

که تو تاج شکوه شاه خوبان را به سر باشی

مرا نام و نشان اندر وفاداری بود حاصل

ولی تو در جفاکاری به دنیا معتبر باشی

چگونه پاسخی از سوی تو ناید سلام ام را؟

خدا ناخواسته نه که بت من گنگ و کر باشی؟!

تغافل میکنی یا رسم یاری را نمیدانی؟ 

ز حالم عالمی آگه، چرا تو بیخبر باشی؟

بشستم دست دل را از امید شادمان بودن

نمیخواهم که غمگین خاطر و خونین جگر باشی

رهایی نیست ممکن زین قفس تا عاقبت "شاکر"

که درها بسته و تو خسته و بی بال و پر باشی

 

گنجینه 

امشب ز شوق دیدن خوابت نخفته ایم

دست دل از امید نگاهت نه شسته ایم

گرچه به گفتگوی تو ما کرده ایم فاش

سر دو دیر، راز دل اما نگفته ایم

در مثنوی و قطعه و تک بیتی و غزل

دری نمانده تا که برایت نسفته ایم

ویرانه خانه ای که دلش یاد میکنند

گنجینهء غم تو در آنجا نهفته ایم

گفتی سر جوان ز چه رو کرده ای سپید

گفتم غبار ناز رهت را نرفته ایم

تو باغ پر شگوفه بهار و همیشه سبز

ما برگی از خزان و گلی نا شگفته ایم 

سکوت

 

شب است و گوشهء تنهایی و صدای سکوت

صدایی نیست به جز از صدای پای سکوت

زبان آه مرا بسته دست و پنجهء‌ ترس

/ 4 نظر / 49 بازدید
ا. پولاد

شاکرارجمند وگرامی! سلام و احترامات من را خواهید پذیرفت. ارتباطات بین دوستانی که الم و درد وطن را به خون و پوست خود احساس میکنند سازندگی و توان بیشتری بسوی موفقیت های لازم و بهتراست. اولین نوشته شما را در سایت آریائی خواندم. روزنه امید درتار و پود وجودم به احتزاز آمد. ضمن تبریک ازنشرکتاب و اشعار با احساس تان موفقیت های بیشتر شما را آرزو میبرم باسپاس بی پایان پولاد

ولی شاکر

محترم ا.پولاد از مهربانی و از اینک که احساس نیک تان را با من شریک شدید جهانی سپاس. با احترام ولی شاکر

مژگان ساغر

هر شب این دیوانگی و این جنون بی رقم گریه شیرین بی فرهاد می سازد مرا سلام از نشر بر نامه تا حال درست یکساعت میگذرد و من در همین مدت که اصلا متوجه نشدم چگونه گذشت غرق در کهکشان خیالات ناب شاعرانه و عاشقانه شما بودم . واقعن بر دل نشست چرا من شمار را قبلا در سایت اریا یی خوانده بودم اما اسم تان فراموش خاطرم شده بود و با معذرت . با ز هم سعادت داشتم که در بر نامه با شما بیشتر و بهتر معرفی شدم . باز هم مهمان بر نامه ما باشید. ساغر

محمد زرگرپور

دوست عزیزم خوشحالم کردید که با حضور سبزتان کلبه تاریک مرا روشن نمودید موفق باشید.در ضمن غزل های زیبا و دل نشینی هستند موفق باشید.