كهكشان خیال

ولی احمد شاکر

 

 

تحلیل سیاسی به زبانهای دری و انگلیسی:                  www.wshaaker.blogspot.com 

تماس:                                                        wshaaker@hotmail.com

نمیخواهم

نمیخواهم که دیگر جای کشتن باشی ای میهن 

به اشک آلوده چشم و خون به دامن باشی ای میهن 

نمیخواهم که دیگر دست آفت برگ و بارت را

به بیرحمی آتش بسپرد باغ و بهارت را

نمیخواهم که دیگر پایمال این و آن باشی

نباید بعد از این بازیچهء بیگانگان باشی

دگر صحن نبرد زورمندانت نمیخواهم

ز بمب انتحاری چره در جانت نمیخواهم

بگو تا کی گل آمال تو پرپر کند دشمن؟

چرا از خون فرزندان تو لب تر کند دشمن؟

مگر بدبخت بودن تا کجا، بیچارگی تا چند؟

به دلدلزار رنج و ترس و ذلت زندگی تا چند؟

زبان و گوش و چشمت بسته با برچسب ترس و زور

اللهی گنگ و کر گردد و تخم چشم ظالم کور

از این پس کسب روزی بایدمان و گدایی بس

نوای همنوایی بایدمان، بی نوایی بس

قسم با رنگ خون هر شهید بیگناه تو

قسم با روشنی صورت خورشید و ماه تو

که از قید خصومت آخرت آزاد خواهم کرد

و بر بنیاد عشق بنیاد تو بنیاد خواهم کرد

 

گل لمحه 

چقدر شیرین است لحظهء دیدن با تو

و از آن شیرین تر، گفت و شنیدن با تو

چقدر زیباست یک ثانیه سوی تو نگاه

ز گل لمحه یکی دامنی چیدن با تو

بی حیا آهوی صحرا چقدر گستاخ است

خویشتن کرده برابر به رمیدن با تو؟!

میکنم سجدهء درگاه تو بر روی چهار

رهرو مانده زپایم ز رسیدن با تو

شهپر ناز خیالات وصالت به سرم

آرزو را مشکن بال پریدن با تو

 گرچه اندر قفس سینه دلم بیمار است

کی فراموش کند رسم تپیدن با تو

 

فاصله

چقدر فاصله افتاده در میانهء ما

چگونه بال گشوده سحر ز لانهء ما

هزار نعره ز دل خیزد و ولی نشود

صدای آه بلند از لب ترانهء ما

گهی قضا شکند شاخه های سبز امید

گهی ز ریشه کشد ساقهء جوانهء ما

ببین که سینهء خورشید آمده به ستوه

ز گرمی شرر شعر عاشقانهء ما

منم یگانه کسی که جدا فگنده خدا

ز ماه روی همان دلبر یگانهء ما

غم فراق تو پر کرده لحظه لحظهء عمر

قسم به قطره قطره اشک دانه دانهء ما

بیا که دوری یکی صفر و هیچ و پوچ شود

و حجم فاصله گم گردد از کرانهء ما

ز ساده لوحی خود ناله میکند "شاکر"

نه یار را گله نه شکوه از زمانهء ما

 

 

خدا کند نکنی

 

خدا کند که دگر بی منت سفر نکنی

هوای شهر و دیار دگر، دگر نکنی

به وقت آمدن ار میکنی ندارم باک

ز خاک ره به گه رفتنم به سر نکنی

خدا کند که تصادف بود دلیل و قضا

که سوی هر که، ولی سوی من نظر نکنی

خدا کند که زمن رفته و مرا تنها

اگر کنی دگر اینگونه بیخبر نکنی

اگر ز مهر و وفا میکنی حذر خیر است

ولی ز جور و جفا در حقم حذر نکنی

به هر معامله که میکنی به غیر از عشق

همیشه سود بری، هیچ وقت ضرر نکنی

ز شهر "شاکر" اگر میکنی بدر پا را

خدا کند که ز دل عشق او بدر نکنی

 

گذشت 

گذشت آنکه به باغ سرم هوایت بود

کویر جان و گلستان سینه جایت بود

شراب کهنهء عشقت به رگ رگم جاری

فضای خالی قلبم پرا از صدایت بود

کشیده پا ز من ای نور دیده یادت هست؟

که دیده لایق گردی ز خاک پایت بود

خوشا زمانی که ژولیده بید قامت من

خمیده زیر قد سرو خوشنمایت بود

به راه عشق تو هرگز وفا نمیکردم

مرا خبر اگر از شیوهء جفایت بود

دلم به سادگی بازیچهء هوس کردی

قرار و وعده چنان و چنین وفایت بود

اگر بپرسی که امشب کی مرد، گویندت

کسی که مرد همان "شاکر" آشنایت بود

 

رهایی

به هر جا و به هر موسم نهال پر ثمر باشی

نبینم زردی رویت، بهار سبز و تر باشی

چرا شیرین شده شعر تمام شاعران شهر؟

از آنکه منبعی از شهد و کانی از شکر باشی

صداقت بس که باشد در نگاه آبی ات جاری

چو آب پاک دریای پر از لعل و گهر باشی

مکن اینگونه نا انصافی بر عاشق روا ای دوست

که پیدای خیالات و نهانم از نظر باشی

من مسکین ز خاک پای تو زان میکنم بر سر

که تو تاج شکوه شاه خوبان را به سر باشی

مرا نام و نشان اندر وفاداری بود حاصل

ولی تو در جفاکاری به دنیا معتبر باشی

چگونه پاسخی از سوی تو ناید سلام ام را؟

خدا ناخواسته نه که بت من گنگ و کر باشی؟!

تغافل میکنی یا رسم یاری را نمیدانی؟ 

ز حالم عالمی آگه، چرا تو بیخبر باشی؟

بشستم دست دل را از امید شادمان بودن

نمیخواهم که غمگین خاطر و خونین جگر باشی

رهایی نیست ممکن زین قفس تا عاقبت "شاکر"

که درها بسته و تو خسته و بی بال و پر باشی

 

گنجینه 

امشب ز شوق دیدن خوابت نخفته ایم

دست دل از امید نگاهت نه شسته ایم

گرچه به گفتگوی تو ما کرده ایم فاش

سر دو دیر، راز دل اما نگفته ایم

در مثنوی و قطعه و تک بیتی و غزل

دری نمانده تا که برایت نسفته ایم

ویرانه خانه ای که دلش یاد میکنند

گنجینهء غم تو در آنجا نهفته ایم

گفتی سر جوان ز چه رو کرده ای سپید

گفتم غبار ناز رهت را نرفته ایم

تو باغ پر شگوفه بهار و همیشه سبز

ما برگی از خزان و گلی نا شگفته ایم 

سکوت

 

شب است و گوشهء تنهایی و صدای سکوت

صدایی نیست به جز از صدای پای سکوت

زبان آه مرا بسته دست و پنجهء‌ ترس

گلوی شیون‌ من خفه زیر پای سکوت

به قیل و قال زمان گوش میدهی هر روز

دلا شبی بشنو ناله ای ز نای سکوت

بیا نهیب صدا را ز سینه بیرون کن

که جز فغان نتوان جاگزین به جای سکوت

به ناله آمده "شاکر" و خسته افکارش

ز چشم رفته به خواب و ز لای و لای سکوت 

 

با تو و بی تو

 

با تو شب عید آمد و ماه رمضان رفت

بی تو شب یلدا شد و صبر از دل و جان رفت

بی گرمی آغوش بهار نفست دل

برگی شد و پژمرد ودر آغوش خزان رفت

از بوی سر موی تو آمد به مشامم

هر جا که سخن از گل و سنبل به میان رفت

تا ماه نو روی تو خورشید نما شد

دوش از نظرم نور و توانم ز نهان رفت

گم کردهء خویشم به سیاه خم و پیچش

بیخود مگر از کوچهء ذلف تو چسان رفت؟

باشد که بگیری خبر "شاکر" و گویند

او پیشتر از آنکه بیایی ز جهان رفت

 

افتاده از مد

یاد او هرگز مرا در نقش پنداری مباد 

با هوایش دیگرم سر را سر و کاری مباد

شیر دل در ملک تن فرماندهء آزاده ایست

پس اسیر خندهء دام لب یاری مباد

بس که جان در آرزوی چشم او بیمار شد

آرزومند نگاه چشم بیماری مباد

دوستی تا با وفاداران ز مُد افتاده است

روی بازار وفا ما را خریداری مباد

در خیالاتش چو از نام ام نمی آرد به یاد

در خیالاتم ز یاد نامش آثاری مباد

بعد از آنکه در ره دیدار او گردیده کور

چشم در راه دلم را شوق دیداری مباد

لایق یار و وفایش دیده ام بسیار یار

"شاکر" اما لایق یار وفاداری مباد

 

ذایقه

دلم سبد سبد از آرزوی یار پر است

و باغ خاطرم از یاد روی یار پر است

تمام کشور از عشاق سر به کف خالیست

ولی محله و بازار و کوی یار پر است

نوشته ها همه از ذکر خوبی اش مملو

رسانه ها همه از گفتگوی یار پر است

شمیم غنچهء هر مصرعم از آن خوشبوست

که گلستان خیالم ز بوی یار پر است

ز چشمهء جگر این دیده ای که مانده به راه

برای دیدن و در جستجوی یار پر است

به گریه میکشدم طعم عاشقی "شاکر"

مگر ز ذایقهء تند خوی یار پر است؟

  
نویسنده : Wali Shaaker ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٦
تگ ها :

 

غزل ناز

میان چشم تو و قلب من ترانهء ناز
نوای نازو نی و نای شاعرانهء ناز

دوباره کن نظری و سخاوتی بر ما
که ما فقیر و تو هم صاحب خزانهء ناز

پریده باد به آفاق بی کرانهء عشق
کبوتران نگاهت ز آشیانهء ناز

دو مصرع غزل چشم تو مرا آموخت
سرودن غزل ناب عاشقانهء ناز

نکرده یک مژه هم سوی من ز ناز نظر
مزن به سینه ام از خنجر بهانهء ناز

زمن بگیرد، اگر ناز تو نباشد، عمر
خدا ترا بدهد عمر جاودانهء ناز

فشان ز اشک دل و دیده بر سرش "شاکر"
ز خاک عاطفه تا سر زند جوانهء ناز

زمین گیر

شنیده ام که ز من رفته اختیار وطن
و د ست غیر گرفته غرض به کار وطن
ز بس که فقر زمین گیر کشور ما شد
گلی نرست سر سفره بهار وطن
بود که نقش شقا گم شود ز دیدهء دل
و رسم صلح شود شیوه و شعار وطن
عجب که هر دوی شان گریه میکنند ولی
نگه به حال من و دل به حال زار وطن
از آنکه هر که گرفتار روزگار خود است
برای کی بدهم شرح روزگار وطن
نمای باغ وگل و سبزه و بهارکسی
نمیرسد به گل و سنگ و خاک وخاروطن
دلم ز دیدن لاله از آن به خون آغشت
که یادم آورداز قلب داغدار وطن
مرا چه کار به گرمی آفتاب بهار؟
که دورم از بر و آغوش گرم یار وطن
اگر چه مانده جدا جسم خستهء "شاکر"
جدا مباد ولی جانش از کنار وطن

گر چه دستت شسته ای با زمزم آب جهاد         
میچکد در بیگناهی خونم از هر پنجه ات

 

 

بازگشت به کابل
شهر کابل شهر خاک و شهر دود
شهر ویرانی در اعماق وجود
شهر ما شهر گدایی گشته است
شهر فقر و بی نوایی گشته است
در نگاهش شادمانی گشته کم
شهررنج و شهر درد و شهر غم
در نگاه مردمان بیچارگی
در زمین و آسمان آلودگی
مردمی که خاک بر سر گشته است
حالشان بد بود، بدتر گشته است
کوچه های او همی کند و کپر
شهر دار از شهر کی دارد خبر؟
قیر جاده گرد چشمان گشته است
لوش و لا اما فراوان گشته است
دارلمان ویرانه ای اندر گل است
حال زارش را شنیدن مشکل است
شهردارا رحم کن، کاری نما
کار کم نه، کار بسیاری نما
تکسی و شخصی و سرویس ازدحام
نام قانون رفته است از یاد عام
هر یکی بر ضد دیگر میرود
گر سریع باشد، سریعتر میرود
جاده را از خط کشی آثار نیست
سرخ و نارنجی و سبز در کار نیست
حق اولیت نمیداند کسی
رهرو و عابر یکی خار و خسی
در میان اینچنین شهر فقیر
از سناتور و رئیس و از وزیر
در دل شهری که بی بنیاد شد
قصرهای رنگ رنگ آباد شد
با بهای خون مردم ساختند
در عوض ایمان و وجدان باختند
تا ربود از ملت نادار پول
جیب دارا پرشد از بسیار پول
این دموکراسی نظام نظم نیست
این زمام دیگر زمام نظم نیست
دور ما دوران زور و رشوت است
دورهء خواری و دور ذلت است
دور بی انصافی و ناقابلیست
دورهء ظلم و فساد و جاهلیست
دورهء خونخواری گرگان عصر
مثل هر عصر دگر مهمان عصر
زیر نام طالب و خلق و جهاد
کشورم را مید هند با دست باد
ساز قاچاق است دولت را به گوش
با هیروئین مینماید عیش و نوش
کس ندارد هیچ پروای غریب
گوش دولت نشنود نای غریب
نفع شخصی برتر است از نفع عام
ماده را گردیده هر رهبر غلام
رهبری کن رهبرا دیگر بس است
این همه سستی چرا؟ دیگر بس است
دست خائن عامل فسق و فساد
جای پایش اندراین کشور مباد
دست خائن را دگر از کار گیر
مایکروب از جسم این بیمار گیر
کشورت را کشوری آباد کن
زاتکا با شرق و غرب آزاد کن


21/5/2009
"ز" و "اتکا" یکجا، یعنی "زتکا" تلفظ شود.

 


زندگی چیست؟

شنیدم عاقلی گفت زندگی چیست
به پای آشنا شبها غنودن
ز زیبایی و از زشتی دنیا
به بیداری کمال بهره سودن
نهادن بر لبی رنگی ز لبخند
و زنگار غم از دلها زدودن
گه از شادی نوای او فراموش
گه آهنگی برای غم سرودن
نه از بهر ثواب و ثروت و نام
برای خوب بودن، خوب بودن
و برد و باخت با اندیشه باز
پذیرا گشتن اندر آزمودن

مره کشت

رفتی و طرز رفتنت مره کشت
یک دو سه گپ نگفتنت مره کشت
ما برایت گذشته ایم از سر
از سر ما گذشتنت مره کشت
با رقیب و رفیق ما یکسان
رشته مهر بستنت مره کشت
شیشه نازک دل ما را
ریزه ریزه شکستنت مره کشت
زنده ی پای بندعشق توام
دستم از عشق شستنت مره کشت
بر سر شانه های یار ای موی
حلقه حلقه نشستنت مره کشت

به زنجیر تعصب بسته باشد بال افکارم       وگرنه در جهان دوستی پرواز خواهم کرد
دوستی هم کار دشوار است شاکر عبرتی    آشنایی با چراغ آخر پر پروانه سوخت

هوای شهر دلم

هوای شهر دلم بی تو سرد و بارانیست
و کوچه کوچه او تیره از پریشانیست
به بام و پنجره تا قطره قطره یخ رویید
برای موی تو یک دسته گل زمستانیست
کناره های دلم بی تو خالی و خاموش
و بحر سینه پر از موج های توفانیست
مرا به عقل نصیحت نموده اند ولی
کسی نگفت که عاشق مشو که نادانیست
اگر سرش نکند آرزوی موی ترا
چرا همیشه پس ا فکار دل پریشانیست
اگر ز شادی وصل تو کوته شد غم نیست
که با غمت همه شب دست ما گریبانیست
دلا ز شعر مکن دوری و ز عشق مرنج
و گرنه عاقبت کار ما پشیمانیست
جهان “شاکر” از افکار عشق تو جاوید
و بی محبت تو زندگانی اش فانیست

شهپر شاهین
آواز مرا بندی این خانه مسازید
پرواز مرا بسته به زولانه مسازید
من بال عقابم که به آفاق زنم پر
پس شهپر شاهین پر پروانه مسازید
با زحمت بی جایی که هشیار کنیدش
دیوانه تر از این دل دیوانه مسازید
نی سر به سرم مانده نه سامانه به سامان
زین بیشترم بی سرو سامانه مسازید
تهداب وی از پخته گی عقل گذارید
از پخسه در این خانه دگر خانه مسازید
مانید سر بستری از خاک بخوابند
از شعله به مرغان چمن لانه مسازید
با تیر و تفنگ و تبر و توپ و تیاره
ویرانه تر این خانهء ویرانه مسازید
یاران به خبر گیری حال دل شاکر
باری بنمایید و دگر بانه مسازید

باش امشب

ای ز من رفته ترا من به خدا میسپرم
به محبت، به صداقت، به وفا میسپرم
آنچه خوبی که به دنیا بود از آن تو باد
به آنچه پاکی که به دلهاست ترا میسپرم
باش امشب که به پای تو بمانم بیدار
صبحدم دست تو با دست صبا میسپرم
ناله ای را که برون نایدم از پردهء دل
به لب نای و به غوغای نوا میسپرم
ز هوای تو اگر باغ خیالم خوشبوست
عطر خشبوی خیالت به هوا میسپرم
دل “شاکر” که نبد لایق رویت صنما
به عجل داده و ازروی رضا میسپرم

ز ملک عشق

دلم گرفته و وضع هواش بارانیست
و یاد تو عقب میله هاش زندانیست
به حیرتم که چرا اینهمه تشنج و جنگ
نه رسم کفر چنین است و نه مسلمانیست
به گوش قسمت ما گفت زلف یار شبی
نصیب هر دوی ما از ازل پریشانیست
ز عقل بس که بدور است کار حرص جهان
ببین که عاقبت کار ما پشیمانیست
به نا خدایی که در خواب رفته باید گفت
شکسته قایق و امواج بحر توفانیست
به شهر و کوی فرنگ خو نمیکند شاکر
ز ملک عشق و دیار وفای افغانیست

بارگاه نیاز

به شامگاه غریبان بی نوا قسم است
به پاس جلوه اندیشه صبا قسم است
به زنده داری چشمان آشنای فراق
به خواب نرگس چشمان آشنا قسم ا ست
به آن سری که بلند ا ست از تکبر حسن
به آن نگه که فتاد از سر حیا قسم ا ست
به روز گشته گی مردمان پاک سرشت
به شب نشینی پیران پارسا قسم ا ست
به قلبهای فدا از برای آزادی
به خون پاک شهیدان کربلا قسم ا ست
به چشم تارهء امید صبح روشن صلح
به چشم بسته ز امید هر دوا قسم ا ست
به سینه های جوان که دریده ا ست بلا
به خنجری که درد سینه بلا قسم ا ست
به جامهایی که بشکسته از جفای زمان
به بادهء کرم و الفت و صفا قسم ا ست
به آن زمان که به پیکار سر نوشت دمی
سر شکسته ندانسته ام ز پا قسم ا ست
به سینه ای که ز قید ا سارت آزاد ا ست
به آن دلی که به عشق است مبتلا قسم است
به آرزوی وصال و غم جدایی یار
به آن فسانه که گویند هر کجا قسم ا ست
به خانه هایی که ویرانه گشته در کابل
به زخمهای دل قلب آسیا قسم ا ست
ز بارگاه نیازت نمیرود شاکر
به ذات پاک و کریم تو ای خدا قسم ا ست

قافله ها

از قافله ها مرکب ما بس که پس افتاد
نور از نگه، وازگوش صدای جرس افتاد
باشد که پراز لانه بیداد گشاید
بالی که شکست و به میان قفس افتاد
آگاه نبودیم ز شیرینی این خاک
تا طعمهء موران شد و چنگ مگس افتاد
افسوس که پروانه بر شمع نیاسود
ای وای که گل در بغل خار و خس افتاد
مأیوس مشو، داد طلب کن که بگیرد
دستی که به دامان رب داد رس افتاد
حیرانی که چون خسته نماید دل “شاکر”
از بس که برای تو تپید، از نفس افتاد

پسرم خوش آمدی

پسر خوب من ای شگوفه باغ امید
بعد یک عمر صبر
بعد یک عمر دعا
چو طلوع روی خورشید نگاه من و مادر
به شروع فصل شادانی عشق
بهترین تحفه یزدانی تو
جگر ما، دل ما، جانی تو
دست ما دست دعا سوی خدا
تا مسلمان باشی
مصدر خدمت انسان باشی
و هم افغان باشی
پسرم، قدم کوچک تو
سر چشمم که صفا آوردی
و به لبخندی ز گنجینه صبح
رحمتی را ز خدا آوردی

آتش پرست

من آن پروانه آتش پرستم
که با آتش سوزم و آتش پرستم
نمیخواهم شراب عیش ساقی
بده پیمانه آتش بدستم
اگر زآتش نییم واز ملک آتش
خدایا! از کجا هستم، کی هستم
دلی آسوده در آغوش جانان
میان شعلهء آتش نشستم
سرشتم را چو از آتش ستودند
ضمیرم را به تار شعله بستم
چو توفانم، به جان آتش افتم
که من آزاده و مست و الستم
چو “شاکر” از دیار آتشم من
چو آتش سرکش و سرشار و مستم

گز و میدان

بیابان را گلستان میتوان کرد
شبستان را چراغان میتوان کرد
ز جبر و زور تو بسیار دیدیم
کمی هم لطف و احسان میتوان کرد
به پیکار محبت برتری جو
از این گز هم به میدان میتوان کرد
عجب آید مرا از این همه ظلم
که انسانی به انسان میتوان کرد
و بس کار بدور از دین و ایمان
به نام دین و ایمان میتوان کرد
نمک ای دردمند من چه پاشی؟
به آن زخمی که درمان میتوان کرد
مکن کم بر سرم ای چرخ گردون
ز نازی که فراوان میتوان کرد
اگر ویرانه شد آباد شاکر
دوباره ملک افغان میتوان کرد

ترا میپرستم

ترا ای خاک افغان میپرستم
ترا ای بهتر از جان میپرستم
گل هر سنگ قلب کوهسارت
به هر باغ و گلستان میپرستم
بدان که دشت های خشکت ای یار
قسم با چشم گریان میپرستم
اگر افتاده ام در شام غربت
ترا با نور ایمان میپرستم
مرا با عشق تو پیمان چه کار است
ترا بی عهد و پیمان میپرستم
اگر چه دوری ات افتاده مشکل
ترا من سهل و آسان میپرستم
مپنداری که “شاکر” بی وفا بود
ترا آباد و ویران میپرستم                  از” شام فراق”

شاید شنیده باشی . . .

دیشب به یادم آمد از کوچه های کابل
از نیک مردم با صدق و صفای کابل
سرگشته روح من شد، در جستجوی رویش
چون جسم رانده از جان، دیدم جدای کابل
تصویر آسمایی در فکر من مجسم
هر لحظه گوش قلبم دارد صدای کابل
دشمن اگر سرم را از تن جدا بسازد
هرگز جدا نگردد ا ز سر هوای کابل
خوش سیرکن جهان را، بین هیچ جا ندارد
شهری به روی دنیا زیبا لقای کابل
ما از تو گر چه دوریم، از یاد ما نرفتیم
ما را مکن فراموش، ای آشنای کابل
زنجیر بسته نتوان بال خیال ما را
آندم که میزند پر سوی سمای کابل
پروان و چوک و جاده، یا مندوی بگویم
از پارک شهر نو یا از سینمای کابل
کابل قیامها کرد بر ضد روس و انگلیس
ای بیخبر خبر شو از ماجرای کابل
در جنگ با نریمان از کشمکش نیاسود
زنجیرها فگندند بر دست و پای کابل
دانی که همچو شیرند، ناهید دخترانش
شاید شنیده باشی، از کاکه های کابل
یاد است سوم حوت ، وآن مردم غیورش
غلتیده بود در خون، ماتمسرای کابل
یا رب! خوشا به بزم غربت سرای خاکش
چون پیش ما ندارد دنیا بهای کابل
دارد خبر کسی که دیده است کابلم را
دارم ز نوحه ای که هر شب برای کابل
شور است و بس هیاهو، در بزم غیر" شاکر"
اما ندارد هرگز شور و نوای کابل            ۶/۳/۱۹۸۶
غزل فراق رابا دوست عزیزم شکرالله “شیون” که اکنون در اروپا به سر میبرد سرودیم. تا زنده ام ممنون و مدیون آموخته های او یم.

فراق

شنید هر که ز من تا که داستان فراق
خدا خراب کند گفت آشیان فراق
از آنزمان که خدا ساختم ز یار جدا
بهار من بگذشته است در خزان فراق
شکسته کشتی دل ساحلی نمیابد
اسیر موج غم افتاده در میان فراق
به حلقه ای که به گوشم فگند عشق قسم
منم اسیر تب و تاب و ناتوان فراق
مگوی پند مرا بیشتر از این ناصح
که سود وصل ندانی پی زیان فراق
کبوتریست دل افتاده در بلا جانا
بیا رهاش کن از چنگ پر توان فراق
هوای لاله اگر زد به سر ترا روزی
به سینه هست مرا داغ از نشان فراق
مثال "شیون" و "شاکر" کسی به روی زمین
ندیده خوار و زبون زیر آسمان فراق

زود میگذری

تو گل سبز خار را مانی
تو نسیم بهار را مانی
آه! بس سنگ قلب تو سرد است
سنگ سرد مزار را مانی
مست و مغرور من چو میخندی
مستی جویبار را مانی
رفتی و آرزو همه پژمرد
تو نسیم بهار را مانی
از تو صحرا همه گلستان شد
رحم پروردگار را مانی
بس که غم میدهی مرا ای عشق
آمد روزگار را مانی
زندگی بس که زود میگذری
جلوه های نگار را مانی
گیرای آتش شبی در آغوشم
که تو آغوش یار را مانی
بس تپیدی به خون خویش ای دل
بسمل بیقرار را مانی
از سر سنگ سینه ام، ای شعر
ناله آبشار را مانی
بس که داغ است در دلت شاکر
لاله داغدار را مانی

بیداری

مژده که سرما گذشت، فصل بهاران رسید
موسم خشکی برفت، نوبت باران رسید
خاک چو گل برفشاند، مهر به دل پروراند
غنچه شگوفان شدو، با لب خندان رسید
ریشه هم آغوش خاک، دانه هم آغوش تاک
از کرم زات پاک، برگ درختان رسید
تا دل یخ آب شد، آب چه بیتاب شد
بر سر هر جویبار، سرخوش و مستان رسید
دشت پر از لاله شد، لاله پر از رنگ شد
گل به چمن بر شگفت، سبزه فراوان رسید
در بر سرو و سمن، با گل و باغ و چمن
تا غزلی سر دهد، بلبل دستان رسید
دین و دل ما همی، بر کف جان حاضراست
تا ز کف ما برد، دلبر جانان رسید
دست درآغوش باد، با شر و با شور و شاد
چرخ زنان آمد و، مست و خرامان رسید
سالی گذشت و بسی حرمت انسان نکرد
فرصت ارجی به نام پاک انسان رسید
دوره خاموشی جلوه خورشید رفت
نوبت تابیدن ماه فروزان رسید
گفتمش ای دل بگو! چیست ترا آرزو
گفت به گوشم که کاش، جنگ به پایان رسید
دورهء خوابیدن "شاکر" غافل گذشت
دورهء بیداری ملت ا فغان رسید

جهان من


شنیدم شمع با پروانه میگفت:
که جای بال تو آغوش من نیست
ترا و خویشتن را هر دو سوزم
مرا تا چاره ای جز سوختن نیست
خدا را دور شو دور از بر من
اگر بال تو سوخت، تقصیر من نیست
به آتش گفت آن پروانهء شوخ
که من پروانه ام، پروا نه دارم
خوشا امشب که جان پاک خود را
به خاک پایت ای جانان نثارم
گلستان بی تو ای آتش نخواهم
میان شعله ات کاشانه دارم
جهان من همه تاریک و سرد است
به جز آغوش گرمت جا ندارم

 
از غزل . . .

از غزل حسن روی تو زیباتر است       از غزل خنده های تو شیواتر است

هر نگاه تو تصویر ترکیب نو              هر صدای تو از هر نوا بهتر است
هر غزل را برای تو باید نوشت           اشک هر دیده باید به پای تو هشت
زندگی بی تو فصل خزان غم است         با تو دنیا بهار و نشاط و بهشت
در پناه دو چشمان جادوی تو              مهر خورشید تابندهء روی تو
دامن سبز شعرم ز عشق تو پر            زیر سایهء دلگیر گیسوی تو

دریا و ساحل

رنج تن از منت دونان کشیدن بهتر است
مرگ جان از طعن نامردان شنیدن بهتر است
بگذر از شیرینی گفتار ناصح با من آ
تلخی درد دل ما را چشیدن بهتر است
خستهء من، گام زن تا مهلت آرام نیست
هان که خوابیدن خوش است، اما رسیدن بهتر است
در سکوت شب چو نور ماه خاموشی خطاست
ناله ای باد صبا، اینجا وزیدن بهتراست
لا و لا در گوش ساحل موج دریا میسرود
آرمیدن مر ترا، ما را تپیدن بهتر است
تا به کی ای دل خزیدن بر سر خاک سیه
در سما بالی گشا، آنجا پریدن بهتر است
در کمال ناتوانی از تماشای ستم
کور بودن بهتر است، آری ندیدن بهر است
گر چه خار بی وفایی در گلستان کم مباد
برگی از باغ وفای یار چیدن بهتر است
از دل پر درد "شاکر" قصه جور زمان
میتوان بسیار گفت، اما شنیدن بهتر است

ناشگفته

ای مسلمانان مسلمانی چه شد؟
حق پرستان، حق انسانی چه شد؟
مینجنبد در گلستان شاخه ای
بال پرواز و پر افشانی چه شد؟
در وفاداران وفایی کس ندید
پس وفای عهد و پیمانی چه شد؟
بو علی سینای بلخی در چه حال؟
سید جمالدین افغانی چه شد؟
میرویس و اشرف و احمد کجا؟
یا ابومسلم خراسانی چه شد؟
ساقی بزم محبت، جرعه ای؟
یک زمانی داشت که ارزانی چه شد؟
ظلمت جهل و ستم شد برملا
علم را خورشید تابانی چه شد؟
نا شگفته غنچه "شاکر" پرپر است
عمر او را در پریشانی چه شد؟ ۷/۲/۱۹۹۹

جهان بی مروت

ای طایر آرزو پر تو
با سنگ قضا شلسته تا کی؟
ای راهرو دیار امید
در جادهء صلح خسته تا کی؟
ای ملت قهرمان و آزاد
با گوش و دهان بسته تاکی؟
بر خیز و به پا کن آتش ای دل
بر خاک سیه نشسته تا کی؟
سر رشتهء تار زلف جانان
آیا که ز چنگ رسته تا کی؟
"شاکر" به جهان بی مروت
آیا که دل تو بسته تا کی؟
جنگ

هر قدر از دستم آید، میکنم توهین جنگ
هر کجا پا میگذارم، میکنم نفرین جنگ
جز فلاکت کی بود حاصل ز کشت دشمنی؟
این سبق آموختیم از حاصل پیشین جنگ
بوریای صلح باشد تا نشیمنگاه دل
جمع میباید نمود از زیر پا قالین جنگ
با خبر باشید ای فرهادیان کار خطا ست
زهر نابودی چشیدن از لب شیرین جنگ
تا شفقت باشد آیین و محبت دین ما
تا به کی بودن عزیزان پیرو آیین جنگ
ما گنه گاریم و نفرت لکهء دامان ما
باید از دامن زدود این لکهء ننگین جنگ
بعد از این دست من و چاک گریبان سحر
چون شفق بر چیده باید دامن رنگین جنگ
دست و تیغش تا به کی از خون ما رنگین بیا
تیغ نادانی ستانیم از کف خونین جنگ
ای مسلمانان خدا را! میتوان از هم جدا
مکتب اسلام باشد یا خشونت دین جنگ؟
مژده ای یاران که فردا تحفه میارد بهار
با نوید صلح آید دشمن دیرین جنگ
"شاکرا" امشب پر پروانهء جان را بده
با آتش (باتش) شعری که سوزد شهپر شاهین جنگ

نا خوانده مهمان

دلبرا باز آ شبی تا گل به دامانت کنم
سر فدایت سازم و جان رابه قربانت کنم
بر سر لبهای داغ تو لبان سرد خویش
آنقدر مانم که تا بیزار از جانت کنم
گر خیالی از رهایی میزند پر در سرت
بسته عهد و اسیر دام پیمانت کنم
لکه های درد را خواهم که از آیینه ها
شستشو با باده ای از جام چشمانت کنم
از قضا روزی اگر گم کرده باشی راه خویش
بگذر از کویم که تا نا خوانده مهمانت کنم
دلبرا! باز آ شبی تا این دل آشفته را
بر سر آشفتهء زلف پریشانت کنم
تا سحر "شاکر" من امشب آنقدر عاشق شوم
تا ز کار عاشقی آخر پشیمانت کنم

چشم ماه

دیشب که چشم ماه و دل آسمان گریست
بر حال آدمییت و روز جهان گر یست
با او فقط نه قلب من از رنج گریه کرد
از درد او تمام زمین و زمان گریست
بر هر گنه که هنوز نهان ا ست زیر ابر
بر هر حقیقت شب تاریک عیان گریست
یک تاره هم به سوی زمین چشمکی نزد
تا دیدگان بستهء این کهکشان گریست
با نام دین و مذهب و عقیده و نژاد
بر موش و گربه بازی نسل جوان گریست
از بس که شکوه داشت به لب مادر حیات
با گریه گفت قصه اش آن بی زبان گریست
از بس که کشت آدمی را آدمی دگر
چون قطره های خون که چکید از سنان گریست
ابر بهار حالت انسان بدید و گفت:
باید برای اینهمه آشفته جان گریست ۰۳/۰۶/۲۰۰۵ “شاکر”

هجوم حادثه

اگر چه محوطه تاریک و راه دشوار است
دلا مترس که همت بلند در کار است
عمل به کوی و بر ما متاع نادر روز
و جنس لاف فراوان به روی بازار است
همیشه کوفته است موج سربه ساحل وسنگ
جنون به سر زده اش، یا اثیر و ناچار است
ز بس که دید دو رویی، نگاه از او شرمید
ز بس شنید دلم، از دروغ بیزار است
دلم گرفته به حال و هوای دیدن یار
چو آن پری که بدون قفس گرفتار است
علاج درد دل از پوزش خطای سر است
که سینه از مرض بغض و کینه بیمار است
نگه ز خاک ره دوست میشود روشن
وگر نه خاک سیه در خرابه بسیار است
دلیل نالهء ما جور دشمن هرگز نیست
فغان ز دوست، شکایت زشیوهء یاراست
هجوم حادثه را مشکل است باور عقل
که سیل و زلزله کارخدای غمخوار است
به لطف غیر ز تردید کن نظر “شاکر”
گزیده مار ز ریس دراز هشیار است 2/24/05

مجمر جان

تا دلم در مجمر جان سوختن آغاز کرد
هر پر بال خیالم شوق صد پرواز کرد
پیش آن گلزار تا بال نیازم پر گشود
خار مژگان از حیا در کشتن من ناز کرد
دیده ام با گلستان عشق آب ازسینه داد
اشک چندان ریخت که آخر غنچهء دل باز کرد
ساز حسرت قسمت سوز و گداز عالم است
شمع هم تا پر فشانید، عزم رفتن ساز کرد
چون حبابی از حیا بر گرد خود پیچیده ام
راز دل کی میتوان افشا به اهل راز کرد
آتش افروزی اگر، از خاک نا واقف مباش
که این طریقت دور گردون از ازل آغاز کرد
گوش دنیا بس که در کار شنیدن عاجز است
از حیا بگذشت "شاکر" نعره در آواز کرد

روزگار

ای دست صبح روشن فردای روزگار
بردار پرده از شب یلدای روزگار
زنجیر ظلم و نفرت و رنج و شقا و درد
با دست صلح بر فگن از پای روزگار
هشدار نیستان که سرائیده ام غزل
با قال و قیل و ناله و با نای روزگار
پر کرد بس که جام مرا از شراب عشق
آخر شکست گردن مینای روزگار
شاکر ز من ترانهء جهد و قیام جو
شعرم مباد نغمهء لالای روزگار

پنجهء سحر

یلدا شبی و ما و تو مدهوش خواب شب
تا پنجهء سحر درد از رخ نقاب شب
پای فرار بسته و اندیشه ها اسیر
جانها به لب رسیده ز دست عذاب شب
مهتاب عشق یا ره فردا کند سپید
یا مشعلی ز حق بزداید سراب شب
برخیز و رنجه کن قدمی سوی آفتاب
بگذر زعیش خواب و ز نوش شراب شب
صبحی بخند و صورت خورشید را ببوس
از یاد بر شکایت خواب خراب شب
سیمرغ روز باش و ز هفت آسمان گذر
تا کی سوار بر سر بال عقاب شب
پیوند ده جهان جدیدی ز تار مهر
بگسل به تیغ نور حقیقت طناب شب
امشب ز روز و روشنی و راستی بگو
"شاکر" مگو حدیث سیاه کتاب شب              ۶ ۹ ۱۹۹۸

آمد و رفت

دیشب که نگار آمد و رفت
چون باد بهار آمد و رفت
آن صبر و قرار جان عاشق
با صبر وقرار آمد و رفت
گر بهر هلاک من نیامد
پس بهر چه کار آمد و رفت
بوسی ز کنار لب نداد و
بی بوس و کنار آمد و رفت
یک قطر هء ناز هم ننوشاند
از چشم خمار آمد و رفت
در کوچه دردمند عمرم
مانند غبار آمد و رفت
با تیر نگاه و تیغ ابرو
چندی به شکار آمد و رفت
او جان و جهان به آتش افروخت
تا همچو شرار آمد و رفت
افسوس که ماند راز "شاکر"
ناگفته و یار آمد و رفت

دختر افغان

عجب خوش قلب و با مهر و وفایی دختر افغان
عجب زیبا و ناز خوش ادایی دختر افغان
به هر سو میروم دارد نگاهم جستجوی تو
کجا رفتی، کجا هستی، کجایی دختر افغان؟
گل باغ و گل دشت و گل کوه و گل دامن
تو از یک جای خوش آب و هوایی دختر افغان
تو خورشید جهان افروز، تویی مهتاب جان افروز
به زیر چادری پنهان چرایی دختر افغان؟
تو کوه استقامی و من حیران جلال تو
به سان کوه های آسمایی دختر افغان
تو که در چشمهای خامشت بس رازها داری
درون سینه در شور و نوایی دختر افغان
عجب ناید مرا از دیدن چشمان گریانت
که بس آزرده از جور و جفایی دختر افغان
رهایت خواهم از چنگ بلای جنگ و دام رنج
که اسیر پنجه شوم بلایی دختر افغان

اژدهای شب

اژدهای شب اگر سر از گریبانت کشید
خون دل از دیده و هم شیره از جانت کشید
شهر کابل، شهر آتش، شهر دود و شهر خاک
شهر من باید که در آیینه ها آنت کشید
ای اسیر خانهء تاریک جهل باید که زود
از میان خانهء تنهای زندانت کشید
این صدای بسته را از عمق خاموشی برون
با نوای موج و با غوغای توفانت کشید
همچو تار زلف خوبان تار هر اندیشه ام
صد پریشانی به احوال پریشانت کشید
جسم خون آلودهء خوشبختی روح ترا
باید از خون خفته شهر عشق ویرانت کشید
این خجالت را به نزد کافر و گبر و یهود
این خجالت را ز کار اهل ایمانت کشید
اژدها! امشب اگر نا خوانده مهمان آمدی
عاقبت از خانه ام باید پشیمانت کشید

کهنه و نو

بیا ز اندیشه و افکار نو گو
ز گفتار نو و کردار نو گو
به سوی راه و رسم کهنه منگر
دلا از جلوه دیدار نو گو
مکن آزار من با رسم دیرین
مرا ازشیوه آزار نو گو
بسوزان یاری پیشینه با آتش
زسوز و ساز عشق یار نو گو
مخور دیروز را هرگز غم امروز
برای یک غم و غمخوار نو گو
به کوی کهنه ار گوشت ندادند
برو در کوی و در بازار نو گو
درا در بزم رزم بودن صلع
و از صلع نو و پیکار نو گو
مگو دیگر سرود کهنه "شاکر"
به سبک تازه و اشعار نو گو

کهکشان خیال

ز لابه لای ابرهای پاره پاره ستاره
به کهکشان خیالم مزن شراره ستاره
اسیردام شبم ساخته ای پس چرا چرا؟
به کام صبح روی از برم دوباره ستاره
رقیب آمده تا در رباید از منت امشب
به ماه جلوه کنی یا مرا نظاره ستاره
ز شیشه نیست ولی تا سحر ز سنگی حرفی
ز بس شکست، شد امشب دلم ستاره ستاره
شکسته قایق دور از کناره امید من
تو یک جزیره به دریای بی کناره ستاره
زمانی دست کنی حلقه گرد گردن مهتاب
گهی به دلدل ابری تک سواره ستاره
عجب که حلقه بگوشیست نام پیشهء "شاکر"
ولی سحر بکند از تو گوشواره ستاره

کاش میشد

کاش میشد دشمنی در بین مردم عار بود
کاش میشد دوستی از آنچه هست بسیار بود
کاش در فصل گرفتار غم قحطی رحم
جنس غمخواری فراوان بر سر بازار بود
کاش یاری را وفا میبود و پیمان را بقا
مردمان را عادت پابندی گفتار بود
ای بدا! آدم فراوان ا ست اما یار کم
کاش میشد در جهان تا هر کسی را یار بود
صاحب قدرت نمینوشید خون بینوا
کاش شیران از شکار آهوان بیزار بود
آدم ایستاده ای، افتاده ای را دستگیر
چاره مندی چاره ساز آدم نا چار بود
گر چه هر دل را شفای درد در دست خداست
یک دو همدردی کنار بستر بیمار بود
کاش میشد در جهانی که وفایش کس ندید
شمع با پروانه و گل هم به بلبل یار بود
کاش "شاکر" تا ثبوت مردی و مردانه گی
در تواضع و مروت، نه که در پیکار بود

تقدیم به بزرگوار مهربانترین ام، پدرنازنین ام، مرحوم نور احمد شاکر، در گذشته استاد فاکولته زبان و ادبیات پو هنتو ن کابل. خداوند روحش را شاد داشته و جنت نصیبش گرداند. یادش و محبتش در قلبم جاودانه باقیست.

پدرم نیست

ای مه منما روی که امشب پدرم نیست
ای تاره چه تابی به سرم، تاج سرم نیست
مردی که پر از نور نمودم دل و دنیا
ای شمس، برو دور که نور نظرم نیست
از پیش بسی شام مرا تار تر آید
روشن دگر از دیدن رویش سحرم نیست
بنگر که چه رنگیست مرا قطرهء هر اشک
از سرخی خونی که میان جگرم نیست
محروم شد از ریختن امروز به پایش
آن دانهء اشکی که به چشمان ترم نیست
در گوشه ای از باغ عمر زار نشستم
نالان، که پریدن هوس بال و پرم نیست
هر آنچه به سر آیدم از گردش گردون
ترسی ز غم گردش دور و قمرم نیست
تا راه نمای ره "شاکر" پدر اوست
پس گفته نشاید که چراغ سفرم نیست

گل ریحان

کاش میشد ما ترا در بر کشیم
شربتی از لعل نابت سر کشیم
آتش گلشن به خاموشی دهیم
تا گل ریحان ز خاکستر کشیم
از پی تقلید هر بیگانه ای
تا به کی پا از پی دیگر کشیم
دلبرا از ما اگر دامن کشی
گوشهء دامن به چشم تر کشیم
تا دل ما را به آتش میکشی
آه داغی از دل خاور کشیم
شعر ما اینبار خوش نه آمد ترا
بار دیگر مصرعی بهتر کشیم

مترسانم مترسان

مترسانم مرا ای جان مترسان
مرا از آفت دوران مترسان
مخوان در گوش من افسانهء ترس
مرا از گوشهء زندان مترسان
به سوز شعر من گوشی فرا ده
مرا از آتش سوزان مترسان
تو میترسی ز بی درمانی اما
مرا از درد بی درمان مترسان
مرا ای گوشهء ابروی جانان
ز تیغ و خنجر و پیکان مترسان
اگر با زهر لب آلوده دارد
لبم را از لب جانان مترسان
اگر بستند و بشکستند با تو
مرا از بستن پیمان مترسان
دل "شاکر" به افغان آمد و گفت
مرا ای دلبر افغان مترسان              ۶/۸/۲۰۰۱

The Ninety-Fifth Sura, Vers 4

"Verily, We create man in the best conformation". In Qura'an, the word Insan is used, but the treanslation is man and the tafseer is explaining it in more debth
با امتنان از دوست عزیزم، آقای فاروق اچکزاد

من انسانم

اگر هندو، مسیحی، یا یهودم، یا مسلمانم
من انسانم، من انسانم، من انسانم، من انسانم
یگانه رنگ آدم بودن از روحم نشانی جو
اگر با شب در آغوشم، واگر با صبح یکسانم
مقام من به نزد کبریا والا و من ای وا!
و بس افسوس تا قدر مقام خود نمیدانم
ز بس که کرم کین وحرص وحسرت در میان کاوید
هزاران درد در قلب و هزاران داغ بر جانم
به درگاه خدای از همه داناترم "شاکر"
برای لحظهء روزی که میدانم: نمیدانم

دستم نمیرسد

امشب بتا برای چه خاموش بوده ای؟
آیا که با کی دست در آغوش بوده ای؟
ای مستی هزار خمستان به دیده ات
از جام دیده گان کی مدهوش بوده ای
چشم تو مستی می عشق مرا نداشت
از بادهء لبان کی مدهوش بوده ای؟
این رنگ و بو ز چیست ترا ای گل بهار؟
با یار ما مگر تو هم آغوش بوده ای؟
ای موی تیره بخت تو چون من سیه چرا؟
با گوش یار ما نه که سر گوش بوده ای؟
ای خون دل ز چشمهء چشم این خروش چیست؟
آیا میان سینه ما جوش بوده ای
"دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت"
آیا که با کی دست در آغوش بوده ای؟

تا که هر موسم عمر

گل رویای تر
ازیر خورشید محبت
به چمنزار دلم کاریدم
و ز ابر نگه آبش دادم
تا که هر موسم عمر
با توام فصل بهاران باشد

روزنا

چشمها و گوشهایم را که بست؟
باز امشب دست و پایم را که بست؟
باز امشب خانه ام تاریک شد
روزنای روشنایم را که بست؟
چشمهء اشکم چرا خشکیده است
نوحه و نای و نوایم را که بست
رشتهء تار وفا را کی گسست
رشتهء تار جفایم را که بست
جادهء نفرت به رویم کی گشود؟
جادهء صلح و صفایم را که بست؟
در میان سینه غوغای مرا
در گلوی من صدایم را که بست
"شاکر" امشب خانه ام تاریک شد
روزنای روشنایم را که بست

تلاش رستن

نگاهت را غمین و خسته دیدم
لبانت را خموش و بسته دیدم
ز بسکه سنگ زد هر کس به پایت
قدم بگذاشی، آهسته دیدم
تلاش رستنت را از دل خاک
گل من ای گل وارسته دیدم
بلایت بر سرم میهن که قید و
رهایت از بلا پیوسطه دیدم

دریا نخوابید

دوباره شب شد و دریا نخوابید
نماند از پا و از غوغا نخوابید
سر دیوانه را زد بار و صد بار
به سنگ و ساحل و سخرا نخوابید
چوخواب رفته از چشمان بر راه
نشد گم کرده اش پیدا نخوابید
مگر چشم سیاهی برده اش خواب
که در تاریکی شبها نخوابید
اگر دریا ز تنهایی به غوغاست
دل من هم چو او تنها نخوابید
دلا دریا به تقلید من و تو
تپید و تا سحر چون ما نخوابید
و یا شاید که ما در ساحل او
نخوابیدیم چون او تا نخوابید

غزل بودن

پنجهء درد مرا نتوان برد
تا زمانی که قلم
بر سر پنجهء من میرقصد
و به گوش کاغذ
میسراید غزل بودن را

باد و باران

باد از شرق رسید
و با خود آورد
عطر نیلوفر چاک یخنت
تا از او پرسیدم
خبر حال ترا
نفسی سرد کشید
و با حک حکه سخت
سر به زانوی شفق ماند و گریست

رویای عشق

غم مخور ای جان که از دل عاقبت غم رفتنیست
شاد زی ای دل که از غم عاقبت دم رفتنیست
عمر کوته را غنیمت دار که آخر از برت
میرود آهسته آهسته و کم کم رفتنیست
بوم شب بنشست بر بام پرستوی سحر
باز تا آن رفته آید، باش اینهم رفتنیست
تا سحر بوسیده میباید لبان غنچه را
گل زمانی تازه ماند گر چه - شبنم رفتنیست
غم مخور "شاکر" که در باغ پر از رویای عشق
تا گل شادی بروید، خار ماتم رفتنیست

دنیا

ای عمر که برباد شدی در غم دنیا
نه دل به جهان بند و نه با آدم دنیا
ای رهرو شب جاده حق راه من و تست
در پستی و بالایی و پیچ و خم دنیا
تا چند نخندیم به بیهوده گی او؟
تا چند بگرییم ز بیش و کم دنیا؟
قبل از گذر از محوطهء شعبدهء دیر
لذت ببر از سیر خم و از چم دنیا؟
با گریه بیاید به جهان طفل، تو گویی
آگاهست ز جور و ستم و ماتم دنیا
چون غنچه خوش از باور عمر است، نداند
"شاکر" ز فنای نفس شبنم دنیا

نگار آمده امشب

یاران خبر آمد که نگار آمده امشب
با بوی گل و عطر بهار آمده امشب
بر روی چمن سبزه به تعضیم نشسته
از باغ و دمن گل به کنار آمده امشب
گویند که از پهلوی اغیار رمیده
گویند که با دیدن یار آمده امشب
گر قصدی جز از قتل من خسته ندارد
پرسید که از بهر چه کار آمده امشب
یک عمر دلا شکوه نمودی ز فراقش
خوش باش و مکن شکوه که یار آمده امشب
ساقی چو ز احوال من تشنه خبر گشت
با جام می و چشم خمار آمده امشب
یاری که سحر صبر و قرار از دل ما برد
با حوصله و صبر و قرار آمده امشب
با چشم سیه آهوی من در بر "شاکر"
صیدیست که با عزم شکار آمده امشب

گلستان محبت
شد زمانی نخل نفرت ریشه زد در جان ما
واز گل آتش بیافشاند بر سر و دامان ما
نه شگوفا غنچه ای از آرزو آمد پدید
نه گل اشکی بود بر دیدهء گریان ما
نه از میان سینهء خاموش ما آهی بلند
نه صدای ناله آید از دل نالان ما
ناله تا ناید برون از تنگنای سینه ای
اشک هم خشکیده است در حلقهء چشمان ما
نعرهء سیلاب اشک چشم گریان یتیم
طفل اشکی تا چکاند از سر مژگان ما
ای مسلمانان دعایی! بی سرو سامانه ایم
تا رسد ایزد به حال بی سرو سامان ما
سنگ سازید استخوان و خشت از هر حجره ام
تا اگر آباد گردد خانهء ویران ما
بس که "شاکر" در گلستان محبت زد قلم
از شمیم عشق پر شد دفتر و دیوان ما

عشق

شامی بنشین در برم ای گلبدن عشق
تا با تو بگویم همه شب از سخن عشق
دیوانهء مشک سر زلف تو از آنم
که امشب به مشامم زده بوی ختن عشق
حیرانی اگر بر تنم این پیرهن از چیست
خیاط ازل دوخته ام پیرهن عشق
در خانهء او غیر محبت نبرد ره
نفرت ز چه رو یافته ره در وطن عشق!
در شهری که گلهای محبت همه پژمرد
آورده صبا مژده ز دشت و دمن عشق
ما را به امید کی رها کرد؟ کجا رفت؟
روزی که رسد دست بگیرم یخن عشق
ما تا غزل عشق سرودیم دل ما
رسوای دو عالم شده در انجمن عشق
خونین جگران دمن و دشت چه پرسید؟
در گلشن ما سوخت گلاب و سمن عشق
"شاکر" ز جهان رفت اگر دیده مکن کور
ای دوست ببین جان مرا در بدن عشق

عشق

آ و با ما سر کش از مینای عشق
نیست می به، جز می صحبای عشق
چون صراحی ما سری خم کرده ایم
زیر پای ساقی زیبای عشق
نیست غیر از گلستان جان ما
گلستان دیگری مأوای عشق
چیست بهتر از سرور عیش او
چیست مهتر از غم و سودای عشق
گر به دامانش زنی ز آغاز دست
باید آخر جان دهی در پای عشق
چون نماید عشق پروای کسی؟
تا ندارد هیچ کس پروای عشق
در جهان یک عاشقی امروز نیست
چیست یارب! عاقبت فردای عشق
در محیطش ساحل آرام کو؟
موجها دارد به سر دریای عشق
پا کش از دنیای جنگ و دشمنی
یک قدم بردار در دنیای عشق
قیس و فرهاد عاشقند، اما کسی
همچو "شاکر" مینشد رسوای عشق

رهبر بد
در جهان ای رهبر بد مفلس و خوارت نبینم
نوکر بیگانه و مزدور اغیارت نبینم
در تلاش مکنت و بهر خرید اسلحه
در فروش خاک میهن روی بازارت نبینم
پیش تو کی میگذارم اختیار خویشتن را
اختیارت را الهی پیش بادارت نبینم
با کتاب و با قلم بینم سرو کارت همیشه
با تفنگ و برچه تا هرگز سر و کارت نبینم
گر چه در دوکان شیطان مفت میباید مطاع
بر در دوکان او اما خریدارت نبینم
کار ملت ناگهان پیش تو بند افتاده است
کاردان من! گهی نالایق کارت نبینم
گر چه در کار سیاست از مدارا عار نیست
هیچگاهی "شاکرا" با دشمنان یارت نبینم

مژده!

مژده ای یاران که قلب ما شکست
خوب شد! اما کمی بیجا شکست
شیشهء دل مرمرین اندام ما
بر سر سنگ دل خارا شکست
روز اول تا دل ما را گرفت
ما ندانستیم او را تا شکست
او نباید میربود، اما ربود
او نباید میشکست، اما شکست
گاه و گه بسیار و گه گه بیشتر
گاه پنهان و گهی پیدا شکست
خاطر فرهاد را شیرین فسرد
قلب مجنون را عاقبت لیلا شکست
غره ای هان! ای بت سنگین من
هر چه سختی کرد در دنیا شکست
باغ گل پژمرد و بلبل لال شد
جام لاله در دل صحرا شکست
بعد عمری بر سر گوه غرور
پیکر عجزم ز سر تا پا شکست
قلب ما را ای مسلمانان خبر!
آن بت مه پیکر زیبا شکست
دوستان تنها مبادا بشکنید
باید آمد اندکی با ما شکست
شیشه را از محفل یاران جدا
تا به کی در گوشه ای تنها شکست؟
بسکه "شاکر" بادهء عشقش چشید
دست جام و گردن مینا شکست

دریا

بیا ای بیخبر بنشین به بزم محفل دریا
به آواز دلم گوشی فرا ده از دل دریا
ز بی ننگی به دنیای تماشا آسوده بنشستیمب
سی افتاده در آبند و ما در ساحل دریا
ز هر گرد غبار ما صدای ناله میاید
تو گویی خاک ما را هم سرشتند از گل دریا
چه میگوید چه میجوید چه میخواهد نمیدانم
که از این سرکشی آخر چه باشد حاصل دریا
تو گویی جانم از زندان ساحل میشود آزاد
دلم از بس تپید امشب، چو جان بسمل دریا
برو شاکر به دریا غوطه زن گوهر اگر خواهی
نباید جست از ساحل، کلید مشکل دریا

بی وفایی

میروی با دیگران و بیوفایی میکنی
تا به کی ای آشنا نا آشنایی میکنی
میکنی تعبیر قانون خدایی رنگ رنگ
رنگباز من مگرقصد خدایی میکنی؟
میکشی از خویش و اما میپرستی غیر خویش
با وفای من چرا این بیوفایی میکنی
تا اگر روزی رسد بیگانه آخر با هدف
هم مرا هم خویشتن را چون فدایی میکنی؟
این چه بیرحمیست که حق ناروا در دست تست
این چه ظلمست که به حقم نا روا یی میکنی
ای ستمگر تا سحر برما ستمگاری چرا
ای بلای جان چرا امشب بلایی میکنی
جای آبادی همی سازی خرابی اختیار
از سر جهل است یا از بی حیایی میکنی؟
ای پر طاوس باغ آرزوهای دروغ
پیش هر بیگانه تا کی خوشنمایی میکنی
تا بپوشی سینهء عریان حق را از نظر
با قبا در دیده ام دیده درایی میکنی
ای غلط پندار من، فکر خطا داری به سر
ای خطا اندیش من، کار خطایی میکنی
در گلو ای بغض دل تا چند خواهی شد گره؟
تا به کی ای ناله در دل بیصدایی میکنی
ای دل آوارهء من از چه مینالی چنین؟
شکوه از جور زمان، یا از جدایی میکنی؟
از سر بیهوده گی، ای شیخ در محفل چرا؟
با ز منطق عاریان چون و چرایی میکنی
ای مه زیبای دانش، در شب یلدای جهل
عاقبت دانم که بر ما روشنایی میکنی
در ره پر پیچ و تاب سنگلاخ زندگی
همتی "شاکر" چرا بی دست و پایی میکنی؟      ۴/۰۱/۲۰۰۱
تا گلی روید به صحرا

وقت آن آمدکه یار و یاور و یکجان شویم
همصدا و همدل و همدرد و همپیمان شویم
زاینهمه جهل و جفا و جبر وجنگ باید جدا
آنچه مهر است و صفا و عشق و الفت آن شویم
درس عمران یاد گیریم از هنرمندان عشق
تا اگر معمار سقف خانه ویران شویم
برق آسا برجهیم از سینهء هفت آسمان
حسرت رعد و صدای غرش توفان شویم
تیر کفر و تیغ دین در قلب ایمان رخنه کرد
قلب خونین را شفای مرهم ایمان شویم
تاره تاره برشماریم تا شبی تاریک و سرد
لایق دیدارمهتاب رخ تابان شویم
تا دهد جام وفا و دوستی در دست ما
تا سحر پاکوب بزم ساقی مستان شویم
جمله ملتهای عالم با سر وسامان شدند
تا بود روزی که ما هم با سرو سامان شویم
عمر ما را کی مجال لحظه ای آسایش است
در چکیدن قطره اشکی بر سر مژگان شویم
در میان سینهء تاریک شب باید که ما
کهکشان گردیم و روشن در دل کیهان شویم
از "جداییها" بگوییم و "شکایتها" کنیم
همنوا با ناله و نای "نی" چوپان شویم
تا شویم از درد جانکاه زمین خوردن خبر
قطرهء اشک نگاه طفلک گریان شویم
آ که در سوزیم جان را زآتش سوزان عشق
تا حریف شعله های آتش سوزان شویم
عمر ما بگذشت اندر گریه با ابر بهار
تا اگر مثل دهان غنچه ای خندان شویم
ای خوش آنروزی که بوسی خاک پایش را زنیم
ای خوش آن شامی که گرد دامن جانان شویم
عاقبت باید حصار برده گی باید شکست
تا به کی ما در حصار و بردهء دونان شویم؟
"مرغ ما را پا یکی باشد" ولی امید هست
تا اگر گاهی "پیاده از خر شیطان شویم"
از حریم ساحل آرام اندوه پا کشیم
با صدای موجهای بحر سرگردان شویم
کاش میشد در قبال پیروی از اهل دل
از تظاهر بگذریم و پیرو قرآن شویم
آ که سر بر سینهء هم مانده فریادی کشیم
دور از آغوش وطن آواره و نالان شویم
در چمن تا سبزه روید، قطرهء آبی شویم
تا گلی روید به صحرا، دانهء باران شویم
در صف جنگ قشون جهل و ظلم و دشمنی
ای زن و مرد وطن باید که در میدان شویم
بر سر رخش محبت جوشن دانش به تن
در پی جنگ نریمان رستم دستان شویم
بعد از این ما را خیال همنشینی با شماست
تا به کی ما همنشین آدم نادان شویم؟
"شاکر" امشب باید از بی اعتنایی بگذریم
تا خبر از حال زار ملت افغان شویم

نقش قالی

گر چه ما عمریست از چشم هما افتاده ایم
این نپنداری که ما از دست و پا افتاده ایم
تا چو گوهر در خموشی قعر دریا جای ماست
کس نمیداند کجاییم و کجا افتاده ایم
گر چه گوش دور گردون در شنیدن عاجز است
ما طنین ناله های از صدا افتاده ایم
ای عزیزان جدا افتاده از ما در بلا
از شما دوریم اما چون شما افتاده ایم
پیچ زلفش منفعل گردیده از تقدیر ما
ما به چنگ سیاه گرداب بلا افتاده ایم
گرد ما از بس زمین گیر خیال راحت است
آسمان از ما ندارد یاد تا افتاده ایم
قد ما تا خوشتر از سرو و چنار افتاده بود
در کمال نا رسایی پس چرا افتاده ایم
از گلوی بستهء فریاد خونین شفق
مستی آهنگ از شور و نوا افتاده ایم
شمع جانم از سر شب نیمه جانی میکند
پیش از آغاز سحر ما از ضیاء افتاده ایم
آشنایی نیست رسم مردم این بوم و بر
دور از آغوش وطن بی آشنا افتاده ایم
خاک غفلت ما به فرق خویشتن خود کرده ایم
گنج ها در سینه در ویرانه ها افتاده ایم
"شاکرا" از نقش قالی عار دارد رنگ ما
در نیستان همچو نقش بوریا افتاده ایم

قطره قطره

آن نگار با وفا روزی اگر از ما شود
سینه مالامال عیش هر دوی دنیا شود
ای نسیم آتش از طوفان ما غافل مباش
تا نشاند شعله از پا، گرد ما بالا شود
پا فرا نه از عدم در جستجوی خویشتن
تا اگر گمگشتهء ما از کجا پیدا شود
گوشهء میخانهء قلبی صفا باید نشست
غم مخور ای یار که آخر باده در مینا شود
چند باید کرد عمر کوته صرف انتظار
تا اگر دنیای نازیبای ما زیبا شود
آنقدر فریاد بایدمرغ جان را که عاقبت
در گلستان فراقش واله و شیدا شود
بر کند بنیاد جهل و فقر از پا تا سرشک
"قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود"
گفتمش تقصیر بگذار، از سزایم باز گو
گفت "شاکر" باید از روز ازل تنها شود

گنه کیست؟

گلهای گلستان شده پرپر گنه کیست؟
صحرا و دمن سوخته یکسر گنه کیست؟
افروخته تا در دل من آتش نفرت؟
بر خرمنم انداخته اخگر گنه کیست؟
ای باده پرستان دل ساقی که بیازرد؟
بشکست اگر شیشهء ساغر گنه کیست؟
دیروز سراسر گنه روس و فرنگی
امروز بگو جان برادرگنه کیست؟
امروز اگرسنگ دل مرد مسلمان
بیرحمتر است از دل کافر گنه کیست؟
مردی که نمیکرد به کس گردن و سر خم
با هر کس و ناکس شده چاکر گنه کیست؟
زد چشم به در حلقه که مهمان به در آید
کس حلقه نکوبیده چو بر در گنه کیست؟
تا نه گنه من بود و نه گنه تست
معلوم نشد هیچ که آخر گنه کیست؟
"شاکر" نسرودی غزلی تازه و شیوا
کس تا نکند شعر تو از بر گنه کیست؟

رفته رفته

رفته رفته، لحظه لحظه، عمر ما بر ما گذشت
روز٫ روز و ماه، ماه و سال، سال دنیا گذشت
ای مبارک عمر ما را تحفهء سودای عشق
ای خوشا آن لحظه ای که در چنین سودا گذشت
آنکه ما را بود در بر همچو دل به آغوش جان
کشت اندر بر دل ما، از بر ما تا گذشت
باد پائیزی وزید آهسته، آهسته خوشا
حسرتا! باد بهاری تند و برق آ سا گذشت
نقش نیک و بد بروی دفتر وجدان به جا
آنچه را پنهان نمودیم، وآنچه را پیدا گذشت
ای خمار نشه و بد مستی غفلت به هوش
روزگار باده و پیمانه و مینا گذشت
صبح عشرت آخر آمد، شام ظلمت سر رسید
هم خوشی و هم غم و هم زشت و هم زیبا گذشت
زندگی با اینهمه کار و تکاپو و تلاش
خوش عجب خواب گرانی بود وحیف! اما گذشت
شام چندی عمر ما در خواری و ذلت فنا
چند روز آسوده گی در بستر روئیا گذشت
بس که چشمش پای او هم لایق گردی ندید
عاقبت از کوی جانان "شاکر" شیدا گذشت

قومی که زنجیر شکست

باغ غمگین است اینجا، ز گل و خار بپرس
ماه پوشیده رخ از ما، ز شب تار بپرس
از لب ماه که آگاهست ز هر راز، شبی
قصهء رفتن او در بر اغیار بپرس
باورت نیست اگر رفتن جان از تن ما
راز امحای حیات از نفس یار بپرس
قصهء ساختنم را ز لب گردش چرخ
قصهء سوختنم را ز لب نار بپرس
آنچه آمد به سر از گریه باران بشنو
آنچه بگذشت، هم از دیده خنبار بپرس
استقامت ز لب قومی که زنجیر شکست
رمز مردانه گی از مردم عیار بپرس
"شاکر" افگند غم هجر تو در بستر مرگ
آ به بالینم و از حال من زار بپرس

بوی مرگ

وقتی که باغبان، در سوگ گل نشست
وقتی که شاخه ها، در باغها شکست
وقتی که سبزه ها، روی زمین نرست
این دشتهای خالی پر خاک اسفناک
قلب مرا فسرد
ویرانه های شهر ستمدیده های عصر
روح مرا فشرد
در این خرابه ها
در کوچه های مانده به یاد گم از نگاه
دنیای آرزوی مرا خاک خورده است
خاکم به سر که خاک مرا باد برده است
با میلهء تفنگ، در باغ خاطرات من آتش فگنده است
در این خرابه ها
من بیم قلب مردم محکوم گشته را
با رنج و تشنه گی
مرگ و گرسنه گی
در عین بیگناهی، احساس میکنم
من وحشت فنای آبرو، افسرده گی مرگ آرزو
من بوی خون و نفرت و بارود و دود را
بوی قساوت دل مردان تشنه ر،امردان خسته را
من بوی مرگ رحم به انسان و نام او
من بوی مرگ لذت باور به دوستی
باور به اعتماد ، باور به راستی، باور به عشق را احساس میکنم
من بوی مرگ را احساس میکنم

قدرت

یارب همه عالم شده دیوانهء قدرت
افسون سر و صورت و سامانهء قدرت
در میکدهء ازمنه خوش باد به حالش
هر کس که ننوشیده ز پیمانهء قدرت
روئیده گل لاله به هر گوش و کناری
از خاک سر کوچهء میخانه قدرت
پرواز ده ای بال و پر باز قناعت
مرغ هوس سینه ام از لانهء قدرت
زنجیر سر زلف قضا را نتوان بست
تا پای مرا بسته به زولانهء قدرت
"شاکر" به شب ظلمت و جهل و غضب و درد
گیسوی سیه میزند از شانه قدرت

دختر افسانه ها

با هر که میخواهی برو، ای دختر افسانه ها
جانان من تنها تویی، جانان تو جانانه ها
من از دیار دیگری، آیم مرا ناآشناست
این کوه ها، این دشتها، این شهرها، این خانه ها
از آرزوی سوختن قلب مرا آگنده اند
چون شعله های شمع ها، همچون پر پروانه ها
معنی اشعار مرا دریاب ای شوریده سر
از نعرهء دیوانه ها، از مستی مستانه ها
دیوانه گی از عاقلان، آسان توان پیدا نمود
کارم به رسوایی کشد، در محفل دیوانه ها
در خانهء تاریک شب "شاکر" اسیر ظلمت است
دردست او زنجیرها، در پای او زولانه ها

بار ستم

نه صرف برگ گل و شاخ یاسمن بشکست
هر آنچه میشکند اندر این چمن بشکست
به حال آن گل تنها گریستن باید
که بال بلبل اش هنگام پر زدن بشکست
ز بس که خورد به سر سنگ هم ز مشت فلک
دلش به قله و در دامن دمن بشکست
چه تارهایی که مطرب به خامشی نگسست
چه جامهایی که ساقی در انجمن بشکست
هزار بار ستایش، هزار بار درود
به آن پسر که دل مادر وطن بشکست
ز روی خشم و حسادت هزار بار حسرت
که قلب یار فتاد وز دست من بشکست
ز بسکه بار ستم میکشد قلم "شاکر"
میانه در میان پنجه های من بشکست

نشستن تا به کی؟

بیا ای نم نم اشک بهاران
ز چشم مردمان بی وطن گو
بیا ای بلبل تنهای عاشق
برایم قصهء باغ و چمن گو
ز باغ و گلستان با من چه گویی؟
ز خوشبوی تن آن گلبدن گو
گه و ناگه دهانی ساز شیرین
ز دندان و لب و کنج دهن گو
ز شرح حسن روی و موی جانان
به هر برگ گلاب و یاسمن گو
بیا احوال بزم عاشقان را
به دور افتاده از هر انجمن گو
به مردمهای شهر صلح و شادی
ز غمهای دل پر درد من گو
بیا از داغ خونین دل من
به داغ لالهء دشت و دمن گو
برای لالهء عریان صحرا
ز هر زخم شهید بی کفن گو
ز غم گفتی اگر گاهی برایم
گهی از غمگساری هم سخن گو
نشستن تا به کی؟ "شاکر" خدا را!
حدیث همت و برخاستن گو
کابوس شب جهل

جانا نکند باز پریشان شده باشی
افسرده دل و دیده به گریان شده باشی
نوخاسته از بستر کابوس شب جهل
نه که از "خوخرگوش" به چشمان شده باشی
از غربت افکار و ز بیرحمی کردار
حیرت زده انگشت به دندان شده باشی
خشک است چمنزار دلت ز آب محبت
آیا که تر از نم نم باران شده باشی؟
ابراز تنفر کنی از رشوه ستانی
از شر فساد نه که به افغان شده باشی
گرم ا ست چو بازار سیاست تونباید
از ارزشت افتاده و ارزان شده باشی
تیری ز جفا خورده و در گوشهء دوری
بر شاخ زمان مرغک بیجان شده باشی
کوبیدهء مشت سپه خویشتن و غیر
پامال سم اسب قومندان شده باشی
پیمان وفا بسته ای "شاکر" نکند باز
از بستن ٱن وعده پشیمان شده باشی

انجمن آرای شرق

ای دریغا این چمن آتش گرفت
هم گل و سرو و سمن آتش گرفت
سبزه و آب و درخت و قله را
خاک را در سوختن آتش گرفت
بر طنابش تا نیافشاندیم دست
ای مسلمانان رسن آتش گرفت
در میان شعلهء کین و نفاق
ای وطنداران وطن آتش گرفت
یادم آمد زآتش جانسوز جنگ
ناگهان در جان من آتش گرفت
آنکه را بود انجمن آرای شرق
انجمن در انجمن آتش گرفت
تا بدن باقیست جانان جان ما ست
جان ما دور از بدن آتش گرفت
بسکه امشب گفت از سوز و گداز
شعر "شاکر" در دهن آتش گرفت
داغ لاله

به هر جایی که باشی ای جوان باش
ولی افغان و از افغانستان باش
چو ریگ ساحل آرام منشین
غریو موج بحر بیکران باش
به جای کینه و بغض و عداوت
صفا و راحت و آرام جان باش
به خاک نیستی بنشسته تا کی؟
به پا خیز از زمین در آسمان باش
ز دنیای عدم پا را فرا نه
برآ از بی نشانی، جاودان باش
به هنگامی که یخ بر سینه ها بست
تو سوز و نالهء نای شبان باش
ز اقبال بلند اندیشه بشنو
جدا ز اندیشهء خواب گران باش
به پروازی فلک را سینه بگشای
چو تیر رسته از قید کمان باش
ز نور معرفت کن سینه روشن
شرار سینهء صد کهکشان باش
چه جویی در میان لاله ای داغ ؟
میان سینهء "شاکر" نهان باش

آزادی

دلم چو غنچه چه تنگ است برای آزادی
بود که باز ببینم لقای آزادی
پرندهء دل شبهای تیرهء اندوه
گشوده بال هوس در سمای آزادی
زمین و خور و مه و آسمان به فریادند
به گوش قلب من آید صدای آزادی
برو بگو به طبیب دل گرفتارم
دوایی نیست مرا جز دوای آزادی
بیا که باز نشینیم و یکصدا خوانیم
ترانه ای ز سرود و نوای آزادی
بیا به مهفل مستان شراب عشق بنوش
مپرس ساقی ز چون و چرای آزادی
تنین هر نفسم شد ز حرف حرفش پر
ز"آ" و "ز" و "الف،" "دال" و "یای" آزادی
شود که هستی و دارو ندارخویش یکی
به هزار شوق دهم رونمای آزادی
دعا کنید خدا دور داردش ز بلا
بلای جنگ من و تست بلای آزادی
بر آن سریر که زآزاده گی بود حیف است
که برده گی بنشیند به جای آزادی
به مرغ قلب اسیرم ترحمی صیاد
برس به داد من بینوای آزادی
ز خون پاک شهیدان، وطن! بسی بستند
به دست و پای تو رنگ حنای آزادی
به هیچ کشتی یی یارب روا مدار چنین
غریق بحر یکی ناخدای آزادی
گهی به کشور آزاده گان برو قاصد
بیار نامه ای از آشنای آزادی
ز دشمنی و کدورت مگو سخن با ما
بیار مژده ز صلح و صفای آزادی
به پای شعر من ای بیخبر بیا بنشین
که تا خبر شوی از ماجرای آزادی
ز اشک دیده مریزان گلی به پای او
ز خون سینه چکان زیر پای آزادی
اگر به سوی وطن رفت جان من روزی
بپیچ جسم مرا در قبای آزادی
طلوع صبح امید است ای نسیم بهار
زعطر صلح فشان در فضای آزادی
چه قلبها که نشد در ره وصال او
علیه ظلم و اسارت فدای آزادی
به اشتیاق سرود غزل برای او
قصیده گفت دلم در رسای آزادی
ببین که "شاکر" آزاده زنده است هنوز
برای آن که بمیرد برای آزادی
به حضور بزرگمرد شعر و بزرگمرد شرق-مولانای بلخ-که سروده است: بگشای لب که قند فراوانم آرزوست . . .

قیام صلح

یاران شکوه ملت افغانم آرزوست

این خطه پاک و خرم وشادانم آرزوست

هر گونه از شکوه و جلال و وقار و و فخر

با مردمان بی سر و سامانم آرزوست

انسانیت برای به ظاهر فرشته گان

احساس رحم در دل انسانم آرزوست

باری اگر به قصد تجاوز نهد قدم

دشمن زبون میانهء میدانم آرزوست

 گویند که خارج است ز امکان قیام صلح

خارج بود هر آنچه ز امکانم آرزوست

در گلستان غیر نسیمی ز دوردست

از تفت ریگ داغ بیابانم آرزوست

از آتشی که سوخت تمام جهان من

از شعله ای که سوخته است جانم آرزوست

در خوش ترانه های پر از واژه های صلح

از آب دیده خامه به دیوانم آرزوست

جای بهار و سبزه و گل بر مزار تو

"شاکر" خرام سرو خرامانم آرزوست


تقدیم به همسر عزیزم
رویای من

رویای من، رویا ی من، رویای بی همتای من
دنیای من رویای تو، رویای تو دنیای من
با آنکه بیدارم ولی، در خواب میبینم ترا
شامی بیا در خواب من، ای خفتهء زیبای من
ای برق چشمان ترا، وای مهر دستان ترا
جایی نمیخواهم دگر، جز قلب آتشزای من
گاهی ز هجرم میکشی، گاهی به وصلم میکشی
ای وصل تو تسکین من، ای هجر تو سودای من
غیر از پریشان حالی موی پریشان توام
فکر پریشانی مباد، اندر سر شیدای من
آییم اگر روزی به بر، کی میشناسم پا ز سر
من بی سرو پای توام، ای خوب سر تا پای من
ای تب تویی، تابم تویی، ای خورد و ای خوابم تویی
تا دیده ام چشم ترا، ای نرگس شهلای من
با حسرت و رویای عشق، در آتش غمهای عشق
من تشنهء صحرای عشق، ای عشق تو دریای من
ای آفتاب، ای ماه من، ای روز و شب همراه من
ای آسمان آبی ام، ای تارهء شبهای من
امشب اگر از تاره ها، پرسی تو احوال مرا
گویند یک یک قصه ها، از ناله و از نای من
۱۰/۱۸/۲۰۰۲

دوستت دارد دل من . . .

دوستت دارد دل من، ای پدر جان ای پدر
دوستت دارد دل من، از دل و جان ای پدر
ای چراغ راه تار و پر غبار زندگی
در شب هجرت یکی شمع فروزان ای پدر
راستگو و راستکاری بس، حسودم کرده ای
ای عزیز صادق، ای مرد مسلمان ای پدر
از میان سینه ات انوار دانش منشعب
ای دلت آگنده از انوار ایمان ای پدر
با غرور و همتی که از باستان بردی به ارث
پرورانیدی مرا ای مرد افغان ای پدر
خون دل خوردی و محنتها کشیدی روزها
تا بیاری بهر ما یک لقمهء نان ای پدر
بر فراز و بر نشیب روزگاران استوار
از تبار استقامت، مرد میدان ای پدر
کرده و گفتار تو آئینهء انسانیت
دیده ام در قلب تو سیمای انسان ای پدر
رسم بی آلایشی از تو فرا باید گرفت
بوده ای بیزار برگ و ساز و سامان ای پدر
ای پدر بر دار پیدایم تو بودی راهبر
تا چه پیش آید مرا در دار پنهان ای پدر
ای بزرگ من ببخشا کوچکی های مرا
بی ادب گر بوده ام، هستم پشیمان ای پدر

پرواز

خواهم که این دیوارها را بر کنم
خواهم که این زنجیرها را بگسلم
از دستهای بسته ام
از پایهای خسته ام
بر صورت دیوارهای آهنین
نقش جدایی دیده ام
تصویر انده ترا
در بی صدایی دیده ام
خواهم که این دیوارها را بر کنم
تهدابشان ویران کنم
با خاکشان یکسان کنم
تا هیچ دیواری سیه
باغوش کابوسی دگر
مافشارد افکارمرا
افکار بیدار مرا
از بین این دیوارها، ازخانهء تاریک شب
باید که جان نیمه را بیرون کشید
از پشت این دیوارهای آهنین
در جستجوی روزنی ازدوستی
ازراستی
ازاعتماد ازآشتی
باید تپید
قیرینه اطلسهای شام کهنه را
باید درید
روح شراب تازه را در جان هر ساغر دمید
باید سرودی آفرید، باید که فریادی کشید
دیوار را باید شکست، زنجیر را باید گسست
باید ز نو آغاز کرد، آئین دیگر ساز کرد
پروازکرد، پرواز کرد، پرواز کرد، پرواز کرد

بیا شبی

بیا شبی و برایم گل ستاره بیار
ز نور آتش و از گرمی شراره بیار
بیا و مرهمی از آشتی و عشق و صفا
به زخمهای دل چاک پاره پاره بیار
به بال زخمی جان بسته، ای کبوتر صلح!
پیام آئینه ها را به ا ستخاره بیار
مرا به بحر میفگن خدای را، طوفان!
نوید راه نجات از لب کناره بیار
حریر تیرهء شبهای اظطراب بسوز
طلوع صبح پس از شام تار تاره بیار
غریب هر دو جهان ا ست "شاکرت" شاها!
زکات حسن به نیمی ز یک نظاره بیار

مادر

جنت روی زمین و باغ رضوان مادر است
کفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر است
آنکه پیدا شد محمداز وجودش در قریش
آنکه شاهان پرورانیده به دامان مادر است
آنکه ایزد داد فردوس زیر پای او قرار
آنکه نامش هست والا نزد یزدان مادر است
آنکه لالایی برایم شب به بستر میسرود
روز و شب میکرد با من آنکه یکسان مادر است
ای بلا و آفت گردون مگر نشناختی؟!
آن زنی را که دعایم کرد از جان مادر است
آنکه توفان حوادث ساختش از من جدا
وآنکه ابر دیده ام را ساخت گریان مادر است
آنکه تیمار من اندر روز و شب بد سالهاست
روز و شب هستم برایش زار و نالان مادر است
آنکه جانم را برای لحظه ای از عمر او
صد اگر میداشتم، میدادم آسان مادر است
سر چه باشد خاک پایش را برابر میکنم؟
توتیا خاک مزارش بر دو چشمان مادر است
آنکه تنها مانده با چشمان گریان "شاکر" ا ست
وآنکه چشمش بست با قلب پر ارمان مادر است
از"شام فراق"

 


بامیان

ای عزیزان بامیان از پا فتاد
بامیان با ستان از پا فتاد
از هزارو پنجصد هم پیرتر
سرو بودای جوان از پا فتاد
آنکه بد اندر شکوه رشک بتان
عاقبت رشک بتان از پا فتاد
آنکه بر شاخ زمان سرسبز بود
همچو برگی در خزان از پا فتاد
آنکه دست کس به پایش مینخورد
زیر پای جاهلان از پا فتاد
افتخار ما نبد تنها که بل
مایهء فخر جهان از پا فتاد
گوشها شد در شنیدن عاجز و
آن خموش بیزبان از پا فتاد
کاش از پا اوفتد طاغوت عصر
تا بداند که او چسان از پا فتاد
آنچه باید میشد، آن بر پا نشد
آنچه بر پا بود، آن از پا فتاد
ملتی که شوروی از پا فگند
ملت افغانستان از پا فتاد
درس عبرت داده بود انگلیس را
آن غیور قهرمان از پا فتاد
ملتی که پر توان بود عاقبت
شد چه خوارو ناتوان از پا فتاد
آنچنان ملت چرا پس اینچنین
با چنین و با چنان از پا فتاد؟
پای او را بست زنجیر نفاق
تا بدست دشمنان از پا فتاد
زیر رگبار غم و جنگ و فساد
کودک و پیر و جوان از پا فتاد
آتش جهل و ستم بر پا شد و
سوخت ما را آشیان از پا فتاد
محشری بر پاست در افغانزمین
نه که آنجا آسمان از پا فتاد
بس که "شاکر" تیرزد برجان خویش
همچو مرغ نیمه جان از پا فتاد
۳/۱۴/۲۰۰۱

ازدیارآتش

من گل فصل بهار آتشم
من ز باغ روزگار آتشم
نیستم من از دیار آه سرد
دوستان من از دیارآتشم
پیر گشتم در جوانی، سوختم
آگه از لیل و نهار آتشم
شعله معشوق دل تنگ منست
عاشق چشم انتظار آتشم
تا مرا سوزد نگارم آتش است
تا در او سوزم نگار آتشم
پر فشان حسرت شمع امید
مایل پروانه وار آتشم
دور از آتش کی توانم زیستن
همچو خاکستر کنار آتشم
سوختم تا خاک جا ماند ز من
یا ز دودم، یا غبار آتشم
ای حریف قسمت "شاکر" بدان
من ز میدان قمار آتشم

دامن بیگانه گان

تا به کی بر دامن بیگانه گان چنگی زنیم؟
باید از خود صورتی سازیم و آهنگی زنیم
شیشه را صیقل مباید دیگر از زنگ جفا
از محبت بر رخ آیینه تارنگی زنیم
بوسهء عشقی نثار صورت صلح سپید
از تف لعنت به روی تیرهء جنگی زنیم
وصل باید تکه های شیشه های قلب ما
ما چرا بر شیشهء دلهای هم سنگی زنیم
گر چه تاریک است ره، ما یک دو گامی طی کنیم
گر چه دور افتاده منزل، یک سه فرسنگی زنیم
بس که ورزیدیم "شاکر" عشق شد معتاد ما
نه شرابی سر کشیم، نه جرعهء بنگی زنیم

مرگ زندگی

دور دستان جنگلی انبوه بود
اینطرف دریا و آنسوش کوه بود
اندرآن جنگل هرحیوان زنده بود
هر نوع حیوان جز انسان زنده بود
مرغ وآهوو پلنگ و شیرداشت
جمله پا آزاده از زنجیر داشت
هم بلوط پیر و هم سرو جوان
بی نیاز از وام دست باغبان
گلهء شیران درآن فرمانروا
داشت جنگل پاک و مصون از بلا
شیر بد فرمانده و سالار او
جمله حیوانات جنگل یار او
لیک آنجا عده ای مکار بود
دشمن باطن به ظاهر یار بود
روبه وکفتاروهم گرگ و شغال
از حسادت روزوشب درقیل و قال
خوابشان فرمانروایی بود وبس
خیالشان را بیوفایی بود و بس
هرچه کوشیدند حیوانی شوند
در پی تدبیر سامانی شوند
رنجهء تدبیر شان سودی نداشت
دام هر تذویرشان جودی نداشت
عاقبت غمگین و زار وخسته پا
در کمین فرصتی کردند جا
***
خواستند شیران به پا روزی ز خواب
در پی آذوقه ای و نان و آب
در شکار آهوان بر خا ستند
همچو تیری از کمان برخا ستند
یک به یک آهو فگندند بر زمین
تا همه جستند یکجا اززکمین
آهوان کم بود و شیران بیشمار
بهر تقسیم جسد نا سازگار
در ستیز و جنگ و در دعوا شدند
بر سر و بر پای هم بالا شدند
غافل از آفات این دنیا شدند
تک، تک اندر گوشه ای تنها شدند
زخم دندان بر سر و گردن پدید
از تن ایشان همی خون میچکید
بین شیران اتحاد از بین رفت
یاری شان در فساد از بین رفت
***
حال ایشان گرگ و هم کفتار دید
هم شغال و روبه مکار دید
شیر را از شیر تا بیزار دید
بیکس و تنها و هم بیمار دید
دشمنانش شیر را ناچار دید
بهر حمله فرصتی تیار دید
جمع گردیدند با هم دوستان
تا بیفتادند شیران را به جان
تیغ دندان بر سر و روشان زدند
چنگها بر تار گیسوشان زدند
شیرها بودند تا بی اتفاق
در بلا رفتند از دست نفاق
شیر سلطان طعمهء روباه شد
چون گدایان حال او جانکاه شد
شیر تا در خاک و خون آلوده شد
پس دل روباه و گرگ آسوده شد
********************
خفته بد تا شیر اندر خاک و خون
زیر لب میگفت: ای دنیای دون!
روزگاری ما شهنشاهی بدیم
صاحب یک عزت و جاهی بدیم
کس توان جنگ شیران را نداشت
تاب زور ما دلیران را نداشت
ما به دنیا احترامی داشتیم
عزت و جاه و مقامی داشتیم
گرگ و روبه اوفتاد در جان ما
رفت آخر شوکت دوران ما
گرگ و روبه سینه و جانم درید
کس فغان و ناله ام را کی شنید
غزتی دادی ز اول ای خدا
از چه رو باید چنین پایان ما
شیر بد در زاری و راز و نیاز
با خداوند بزرگ کار ساز
با دلی افسرده نالان گریه کرد
عاقبت زار و پریشان گریه کرد
*********************
تا خداوند نالهء او را شنید
جلوه ای از نور حق آمد پدید
ناگهان، در گوش شیر آمد صدا
ای گرفتار بلا! ای بینوا
ا یزد این با تو روا کی میکند؟
در خورت رنج و بلا کی میکند؟
خویشتن را خود به غم آغشته ای
با بلا و با ستم آغشته ای
تا وقار و همت و تدبیر تست
جملهء آفاق در تسخیر تست
اتحادت شاه جنگل کرده بود
ورنه حیوان قوی بس چون تو بود
چشم تو از حرص آهو کور شد
قلب یاران از تو بس رنجور شد
حرص دنیا مایهء رنج تن ا ست
عشق دنیا، دزد در گنج تن است
یا دل یاران ره آزرده ای
یا برای دور دون جان داده ای
زاتفاقت بایدت آگاه شد
بایدت یارو رفیق راه شد
ز اتفاقت صعب آسان میشود
شیر جنگل شیر سلطان میشود
زنده گان را زاتفاق آزاده گیست
بی اتفاقی نام مرگ زندگیست
متحد باش باز تا سلطان شوی
ور نباشی، صید این و آن شوی
**********************
دشمان را تا به کی سازیم شاد
ای وطنداران خدا را اتحاد
ای عشق

عجب دنیای رنگین داری ای عشق
چه خوش یک خواب شیرین داری ای عشق
ز نفرینت بسی اندر گریزند
گرفتارم به نفرین داری ای عشق
به راهت از نفس افتاده ام بسیار
ز بس بالا و پایین داری ای عشق
ببین قد خمم را در جوانی
که بی حد بار سنگین داری ای عشق
هزاران داغ بر فرش دل من
به مثل نقش قالین داری ای عشق
شب “شاکر” کنی روشن ز امید
که صدها ماه و پروین داری ای عشق

زن افغان

ای دختر با ستان این خاک
گنجینهء جاودان این خاک
هنگامهء جنگ تا به پا شد
ای زن به توبس ستم روا شد
زاین پیش که جنگ هم نبودی
در آتش غم نشسته بودی
قلب تو پر از هزار رنج است
در سینهء تو هزار گنج است
تا حق تو پایمال کردند
بی وجه و بی مجال کردند
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟

از آن که تو نور مهر و ماهی
در ظلمت شب چرغ راهی
ای زن هنرت ضرور باید
از جهل ترا بدور باید
تو مادر کودکان این خاک
تو حامی گلستان این خاک
سازندهء این وطن تویی تو
دهقان همین چمن تویی تو
مگذار که حق تو ستانند
یا کمتر از آنچه هستی دانند

باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
از گرمی آفتاب دانش
از رحمت جوی آب دانش
شاداب نمای گلشن خویش
آباد نمای مأمن خویش
از فیض هنر مباش محروم
در خانه مشو به قید محکوم
باید که ز علم آگه باشی
گیرم که گلابی، تازه باشی

باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟

ای زن که دلت ز غصه تنگ است
در واهمه از بلای جنگ است
جنگ تو همی برای صلح است
آواز ترا نوای صلح است
ز ابراز نظر مدار پرهیز
از بی خردان همیشه بگریز
در کسب حقوق خود به پا خیز
با یکدلی و به یک صدا خیز
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
در خانه چرا نشسته باشی؟
چون مرغک پر شکسته باشی
بالی بگشا برای پرواز
از صحن چمن برار آواز
بر خیز و جهان از آن خود ساز
گلشن ز کویر جان خود ساز
آبی به نهال آرزو ده
بوسی به جمال آرزو ده
بر خیز و بزن ز جهد گامی
از دیر بگیر انتقامی
بنیاد ستم ز جای برکن
زنجیر ستم ز پای برکن

باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟

افغانی ام

پشتون نییم، تاجک نییم، هزره نییم، ازبک نییم
افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام
در کشورم باشد اگر، از قومیت نامی دگر
زین نیستم، از آن نییم، افغانی ام افغانی ام
افغانم از افغانستان، از کشور آزاده گان
از قید و بند ترسانی ام ؟ افغانی ام افغانی ام
از آه احمدها حضر، ز آزار محمودان گذر
من میرویس ثانی ام، افغانی ام، افغانی ام
نه از شمالم نه جنوب، نه شرق دانم نه غروب
"شاکر" درست میدانی ام، افغانی ام، افغانی ام
  
نویسنده : Wali Shaaker ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ ها :