دختر افغان
عجب خوش قلب و با مهر و وفایی دختر افغان
عجب زیبا و ناز خوش ادایی دختر افغان
به هر سو میروم دارد نگاهم جستجوی تو
کجا رفتی، کجا هستی، کجایی دختر افغان؟
گل باغ و گل دشت و گل کوه و گل دامن
تو از یک جای خوش آب و هوایی دختر افغان
تو خورشید جهان افروز، تویی مهتاب جان افروز
به زیر چادری پنهان چرایی دختر افغان؟
تو کوه استقامی و من حیران جلال تو
به سان کوه های آسمایی دختر افغان
تو که در چشمهای خامشت بس رازها داری
درون سینه در شور و نوایی دختر افغان
عجب ناید مرا از دیدن چشمان گریانت
که بس آزرده از جور و جفایی دختر افغان
رهایت خواهم از چنگ بلای جنگ و دام رنج
که اسیر پنجه شوم بلایی دختر افغان
اژدهای شب
اژدهای شب اگر سر از گریبانت کشید
خون دل از دیده و هم شیره از جانت کشید
شهر کابل، شهر آتش، شهر دود و شهر خاک
شهر من باید که در آیینه ها آنت کشید
ای اسیر خانهء تاریک جهل باید که زود
از میان خانهء تنهای زندانت کشید
این صدای بسته را از عمق خاموشی برون
با نوای موج و با غوغای توفانت کشید
همچو تار زلف خوبان تار هر اندیشه ام
صد پریشانی به احوال پریشانت کشید
جسم خون آلودهء خوشبختی روح ترا
باید از خون خفته شهر عشق ویرانت کشید
این خجالت را به نزد کافر و گبر و یهود
این خجالت را ز کار اهل ایمانت کشید
اژدها! امشب اگر نا خوانده مهمان آمدی
عاقبت از خانه ام باید پشیمانت کشید
کهنه و نو
بیا ز اندیشه و افکار نو گو
ز گفتار نو و کردار نو گو
به سوی راه و رسم کهنه منگر
دلا از جلوه دیدار نو گو
مکن آزار من با رسم دیرین
مرا ازشیوه آزار نو گو
بسوزان یاری پیشینه با آتش
زسوز و ساز عشق یار نو گو
مخور دیروز را هرگز غم امروز
برای یک غم و غمخوار نو گو
به کوی کهنه ار گوشت ندادند
برو در کوی و در بازار نو گو
درا در بزم رزم بودن صلع
و از صلع نو و پیکار نو گو
مگو دیگر سرود کهنه "شاکر"
به سبک تازه و اشعار نو گو
کهکشان خیال
ز لابه لای ابرهای پاره پاره ستاره
به کهکشان خیالم مزن شراره ستاره
اسیردام شبم ساخته ای پس چرا چرا؟
به کام صبح روی از برم دوباره ستاره
رقیب آمده تا در رباید از منت امشب
به ماه جلوه کنی یا مرا نظاره ستاره
ز شیشه نیست ولی تا سحر ز سنگی حرفی
ز بس شکست، شد امشب دلم ستاره ستاره
شکسته قایق دور از کناره امید من
تو یک جزیره به دریای بی کناره ستاره
زمانی دست کنی حلقه گرد گردن مهتاب
گهی به دلدل ابری تک سواره ستاره
عجب که حلقه بگوشیست نام پیشهء "شاکر"
ولی سحر بکند از تو گوشواره ستاره
کاش میشد
کاش میشد دشمنی در بین مردم عار بود
کاش میشد دوستی از آنچه هست بسیار بود
کاش در فصل گرفتار غم قحطی رحم
جنس غمخواری فراوان بر سر بازار بود
کاش یاری را وفا میبود و پیمان را بقا
مردمان را عادت پابندی گفتار بود
ای بدا! آدم فراوان ا ست اما یار کم
کاش میشد در جهان تا هر کسی را یار بود
صاحب قدرت نمینوشید خون بینوا
کاش شیران از شکار آهوان بیزار بود
آدم ایستاده ای، افتاده ای را دستگیر
چاره مندی چاره ساز آدم نا چار بود
گر چه هر دل را شفای درد در دست خداست
یک دو همدردی کنار بستر بیمار بود
کاش میشد در جهانی که وفایش کس ندید
شمع با پروانه و گل هم به بلبل یار بود
کاش "شاکر" تا ثبوت مردی و مردانه گی
در تواضع و مروت، نه که در پیکار بود
تقدیم به بزرگوار مهربانترین ام، پدرنازنین ام، مرحوم نور احمد شاکر، در گذشته استاد فاکولته زبان و ادبیات پو هنتو ن کابل. خداوند روحش را شاد داشته و جنت نصیبش گرداند. یادش و محبتش در قلبم جاودانه باقیست.
پدرم نیست
ای مه منما روی که امشب پدرم نیست
ای تاره چه تابی به سرم، تاج سرم نیست
مردی که پر از نور نمودم دل و دنیا
ای شمس، برو دور که نور نظرم نیست
از پیش بسی شام مرا تار تر آید
روشن دگر از دیدن رویش سحرم نیست
بنگر که چه رنگیست مرا قطرهء هر اشک
از سرخی خونی که میان جگرم نیست
محروم شد از ریختن امروز به پایش
آن دانهء اشکی که به چشمان ترم نیست
در گوشه ای از باغ عمر زار نشستم
نالان، که پریدن هوس بال و پرم نیست
هر آنچه به سر آیدم از گردش گردون
ترسی ز غم گردش دور و قمرم نیست
تا راه نمای ره "شاکر" پدر اوست
پس گفته نشاید که چراغ سفرم نیست
گل ریحان
کاش میشد ما ترا در بر کشیم
شربتی از لعل نابت سر کشیم
آتش گلشن به خاموشی دهیم
تا گل ریحان ز خاکستر کشیم
از پی تقلید هر بیگانه ای
تا به کی پا از پی دیگر کشیم
دلبرا از ما اگر دامن کشی
گوشهء دامن به چشم تر کشیم
تا دل ما را به آتش میکشی
آه داغی از دل خاور کشیم
شعر ما اینبار خوش نه آمد ترا
بار دیگر مصرعی بهتر کشیم
مترسانم مترسان
مترسانم مرا ای جان مترسان
مرا از آفت دوران مترسان
مخوان در گوش من افسانهء ترس
مرا از گوشهء زندان مترسان
به سوز شعر من گوشی فرا ده
مرا از آتش سوزان مترسان
تو میترسی ز بی درمانی اما
مرا از درد بی درمان مترسان
مرا ای گوشهء ابروی جانان
ز تیغ و خنجر و پیکان مترسان
اگر با زهر لب آلوده دارد
لبم را از لب جانان مترسان
اگر بستند و بشکستند با تو
مرا از بستن پیمان مترسان
دل "شاکر" به افغان آمد و گفت
مرا ای دلبر افغان مترسان ۶/۸/۲۰۰۱
The Ninety-Fifth Sura, Vers 4
"Verily, We create man in the best conformation". In Qura'an, the word Insan is used, but the treanslation is man and the tafseer is explaining it in more debth
با امتنان از دوست عزیزم، آقای فاروق اچکزاد
من انسانم
اگر هندو، مسیحی، یا یهودم، یا مسلمانم
من انسانم، من انسانم، من انسانم، من انسانم
یگانه رنگ آدم بودن از روحم نشانی جو
اگر با شب در آغوشم، واگر با صبح یکسانم
مقام من به نزد کبریا والا و من ای وا!
و بس افسوس تا قدر مقام خود نمیدانم
ز بس که کرم کین وحرص وحسرت در میان کاوید
هزاران درد در قلب و هزاران داغ بر جانم
به درگاه خدای از همه داناترم "شاکر"
برای لحظهء روزی که میدانم: نمیدانم
دستم نمیرسد
امشب بتا برای چه خاموش بوده ای؟
آیا که با کی دست در آغوش بوده ای؟
ای مستی هزار خمستان به دیده ات
از جام دیده گان کی مدهوش بوده ای
چشم تو مستی می عشق مرا نداشت
از بادهء لبان کی مدهوش بوده ای؟
این رنگ و بو ز چیست ترا ای گل بهار؟
با یار ما مگر تو هم آغوش بوده ای؟
ای موی تیره بخت تو چون من سیه چرا؟
با گوش یار ما نه که سر گوش بوده ای؟
ای خون دل ز چشمهء چشم این خروش چیست؟
آیا میان سینه ما جوش بوده ای
"دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت"
آیا که با کی دست در آغوش بوده ای؟
تا که هر موسم عمر
گل رویای تر
ازیر خورشید محبت
به چمنزار دلم کاریدم
و ز ابر نگه آبش دادم
تا که هر موسم عمر
با توام فصل بهاران باشد
روزنا
چشمها و گوشهایم را که بست؟
باز امشب دست و پایم را که بست؟
باز امشب خانه ام تاریک شد
روزنای روشنایم را که بست؟
چشمهء اشکم چرا خشکیده است
نوحه و نای و نوایم را که بست
رشتهء تار وفا را کی گسست
رشتهء تار جفایم را که بست
جادهء نفرت به رویم کی گشود؟
جادهء صلح و صفایم را که بست؟
در میان سینه غوغای مرا
در گلوی من صدایم را که بست
"شاکر" امشب خانه ام تاریک شد
روزنای روشنایم را که بست
تلاش رستن
نگاهت را غمین و خسته دیدم
لبانت را خموش و بسته دیدم
ز بسکه سنگ زد هر کس به پایت
قدم بگذاشی، آهسته دیدم
تلاش رستنت را از دل خاک
گل من ای گل وارسته دیدم
بلایت بر سرم میهن که قید و
رهایت از بلا پیوسطه دیدم
دریا نخوابید
دوباره شب شد و دریا نخوابید
نماند از پا و از غوغا نخوابید
سر دیوانه را زد بار و صد بار
به سنگ و ساحل و سخرا نخوابید
چوخواب رفته از چشمان بر راه
نشد گم کرده اش پیدا نخوابید
مگر چشم سیاهی برده اش خواب
که در تاریکی شبها نخوابید
اگر دریا ز تنهایی به غوغاست
دل من هم چو او تنها نخوابید
دلا دریا به تقلید من و تو
تپید و تا سحر چون ما نخوابید
و یا شاید که ما در ساحل او
نخوابیدیم چون او تا نخوابید
غزل بودن
پنجهء درد مرا نتوان برد
تا زمانی که قلم
بر سر پنجهء من میرقصد
و به گوش کاغذ
میسراید غزل بودن را
باد و باران
باد از شرق رسید
و با خود آورد
عطر نیلوفر چاک یخنت
تا از او پرسیدم
خبر حال ترا
نفسی سرد کشید
و با حک حکه سخت
سر به زانوی شفق ماند و گریست
رویای عشق
غم مخور ای جان که از دل عاقبت غم رفتنیست
شاد زی ای دل که از غم عاقبت دم رفتنیست
عمر کوته را غنیمت دار که آخر از برت
میرود آهسته آهسته و کم کم رفتنیست
بوم شب بنشست بر بام پرستوی سحر
باز تا آن رفته آید، باش اینهم رفتنیست
تا سحر بوسیده میباید لبان غنچه را
گل زمانی تازه ماند گر چه - شبنم رفتنیست
غم مخور "شاکر" که در باغ پر از رویای عشق
تا گل شادی بروید، خار ماتم رفتنیست
دنیا
ای عمر که برباد شدی در غم دنیا
نه دل به جهان بند و نه با آدم دنیا
ای رهرو شب جاده حق راه من و تست
در پستی و بالایی و پیچ و خم دنیا
تا چند نخندیم به بیهوده گی او؟
تا چند بگرییم ز بیش و کم دنیا؟
قبل از گذر از محوطهء شعبدهء دیر
لذت ببر از سیر خم و از چم دنیا؟
با گریه بیاید به جهان طفل، تو گویی
آگاهست ز جور و ستم و ماتم دنیا
چون غنچه خوش از باور عمر است، نداند
"شاکر" ز فنای نفس شبنم دنیا
نگار آمده امشب
یاران خبر آمد که نگار آمده امشب
با بوی گل و عطر بهار آمده امشب
بر روی چمن سبزه به تعضیم نشسته
از باغ و دمن گل به کنار آمده امشب
گویند که از پهلوی اغیار رمیده
گویند که با دیدن یار آمده امشب
گر قصدی جز از قتل من خسته ندارد
پرسید که از بهر چه کار آمده امشب
یک عمر دلا شکوه نمودی ز فراقش
خوش باش و مکن شکوه که یار آمده امشب
ساقی چو ز احوال من تشنه خبر گشت
با جام می و چشم خمار آمده امشب
یاری که سحر صبر و قرار از دل ما برد
با حوصله و صبر و قرار آمده امشب
با چشم سیه آهوی من در بر "شاکر"
صیدیست که با عزم شکار آمده امشب
گلستان محبت
شد زمانی نخل نفرت ریشه زد در جان ما
واز گل آتش بیافشاند بر سر و دامان ما
نه شگوفا غنچه ای از آرزو آمد پدید
نه گل اشکی بود بر دیدهء گریان ما
نه از میان سینهء خاموش ما آهی بلند
نه صدای ناله آید از دل نالان ما
ناله تا ناید برون از تنگنای سینه ای
اشک هم خشکیده است در حلقهء چشمان ما
نعرهء سیلاب اشک چشم گریان یتیم
طفل اشکی تا چکاند از سر مژگان ما
ای مسلمانان دعایی! بی سرو سامانه ایم
تا رسد ایزد به حال بی سرو سامان ما
سنگ سازید استخوان و خشت از هر حجره ام
تا اگر آباد گردد خانهء ویران ما
بس که "شاکر" در گلستان محبت زد قلم
از شمیم عشق پر شد دفتر و دیوان ما
عشق
شامی بنشین در برم ای گلبدن عشق
تا با تو بگویم همه شب از سخن عشق
دیوانهء مشک سر زلف تو از آنم
که امشب به مشامم زده بوی ختن عشق
حیرانی اگر بر تنم این پیرهن از چیست
خیاط ازل دوخته ام پیرهن عشق
در خانهء او غیر محبت نبرد ره
نفرت ز چه رو یافته ره در وطن عشق!
در شهری که گلهای محبت همه پژمرد
آورده صبا مژده ز دشت و دمن عشق
ما را به امید کی رها کرد؟ کجا رفت؟
روزی که رسد دست بگیرم یخن عشق
ما تا غزل عشق سرودیم دل ما
رسوای دو عالم شده در انجمن عشق
خونین جگران دمن و دشت چه پرسید؟
در گلشن ما سوخت گلاب و سمن عشق
"شاکر" ز جهان رفت اگر دیده مکن کور
ای دوست ببین جان مرا در بدن عشق
عشق
آ و با ما سر کش از مینای عشق
نیست می به، جز می صحبای عشق
چون صراحی ما سری خم کرده ایم
زیر پای ساقی زیبای عشق
نیست غیر از گلستان جان ما
گلستان دیگری مأوای عشق
چیست بهتر از سرور عیش او
چیست مهتر از غم و سودای عشق
گر به دامانش زنی ز آغاز دست
باید آخر جان دهی در پای عشق
چون نماید عشق پروای کسی؟
تا ندارد هیچ کس پروای عشق
در جهان یک عاشقی امروز نیست
چیست یارب! عاقبت فردای عشق
در محیطش ساحل آرام کو؟
موجها دارد به سر دریای عشق
پا کش از دنیای جنگ و دشمنی
یک قدم بردار در دنیای عشق
قیس و فرهاد عاشقند، اما کسی
همچو "شاکر" مینشد رسوای عشق
رهبر بد
در جهان ای رهبر بد مفلس و خوارت نبینم
نوکر بیگانه و مزدور اغیارت نبینم
ملت ات آواره و مظلوم و ناچار است اگر
همچو او آواره و مظلوم و ناچارت نبینم
در تلاش دولتی بهر خرید اسلحه تا
در فروش خاک میهن روی بازارت نبینم
پیش تو کی میگذارم اختیار خویشتن را
اختیارت را الهی پیش بادارت نبینم
با کتاب و با قلم بینم سرو کارت الهی
با تفنگ و نیزه تا هرگز سر و کارت نبینم
گر چه در دوکان شیطان مفت میباید مطاع
بر در دوکان او هرگز خریدارت نبینم
کار ملت یک عمر پیش تو بند افتاده است
کاردان من! گهی نالایق کارت نبینم
گر چه در کار سیاست از مدارا عار نیست
هیچگاهی "شاکرا" با دشمنان یارت نبینم
مژده!
مژده ای یاران که قلب ما شکست
خوب شد! اما کمی بیجا شکست
شیشهء دل مرمرین اندام ما
بر سر سنگ دل خارا شکست
روز اول تا دل ما را گرفت
ما ندانستیم او را تا شکست
او نباید میربود، اما ربود
او نباید میشکست، اما شکست
گاه و گه بسیار و گه گه بیشتر
گاه پنهان و گهی پیدا شکست
خاطر فرهاد را شیرین فسرد
قلب مجنون را عاقبت لیلا شکست
غره ای هان! ای بت سنگین من
هر چه سختی کرد در دنیا شکست
باغ گل پژمرد و بلبل لال شد
جام لاله در دل صحرا شکست
بعد عمری بر سر گوه غرور
پیکر عجزم ز سر تا پا شکست
قلب ما را ای مسلمانان خبر!
آن بت مه پیکر زیبا شکست
دوستان تنها مبادا بشکنید
باید آمد اندکی با ما شکست
شیشه را از محفل یاران جدا
تا به کی در گوشه ای تنها شکست؟
بسکه "شاکر" بادهء عشقش چشید
دست جام و گردن مینا شکست
دریا
بیا ای بیخبر بنشین به بزم محفل دریا
به آواز دلم گوشی فرا ده از دل دریا
ز بی ننگی به دنیای تماشا آسوده بنشستیمب
سی افتاده در آبند و ما در ساحل دریا
ز هر گرد غبار ما صدای ناله میاید
تو گویی خاک ما را هم سرشتند از گل دریا
چه میگوید چه میجوید چه میخواهد نمیدانم
که از این سرکشی آخر چه باشد حاصل دریا
تو گویی جانم از زندان ساحل میشود آزاد
دلم از بس تپید امشب، چو جان بسمل دریا
برو شاکر به دریا غوطه زن گوهر اگر خواهی
نباید جست از ساحل، کلید مشکل دریا
بی وفایی
میروی با دیگران و بیوفایی میکنی
تا به کی ای آشنا نا آشنایی میکنی
میکنی تعبیر قانون خدایی رنگ رنگ
رنگباز من مگرقصد خدایی میکنی؟
میکشی از خویش و اما میپرستی غیر خویش
با وفای من چرا این بیوفایی میکنی
تا اگر روزی رسد بیگانه آخر با هدف
هم مرا هم خویشتن را چون فدایی میکنی؟
این چه بیرحمیست که حق ناروا در دست تست
این چه ظلمست که به حقم نا روا یی میکنی
ای ستمگر تا سحر برما ستمگاری چرا
ای بلای جان چرا امشب بلایی میکنی
جای آبادی همی سازی خرابی اختیار
از سر جهل است یا از بی حیایی میکنی؟
ای پر طاوس باغ آرزوهای دروغ
پیش هر بیگانه تا کی خوشنمایی میکنی
تا بپوشی سینهء عریان حق را از نظر
با قبا در دیده ام دیده درایی میکنی
ای غلط پندار من، فکر خطا داری به سر
ای خطا اندیش من، کار خطایی میکنی
در گلو ای بغض دل تا چند خواهی شد گره؟
تا به کی ای ناله در دل بیصدایی میکنی
ای دل آوارهء من از چه مینالی چنین؟
شکوه از جور زمان، یا از جدایی میکنی؟
از سر بیهوده گی، ای شیخ در محفل چرا؟
با ز منطق عاریان چون و چرایی میکنی
ای مه زیبای دانش، در شب یلدای جهل
عاقبت دانم که بر ما روشنایی میکنی
در ره پر پیچ و تاب سنگلاخ زندگی
همتی "شاکر" چرا بی دست و پایی میکنی؟ ۴/۰۱/۲۰۰۱
تا گلی روید به صحرا
وقت آن آمدکه یار و یاور و یکجان شویم
همصدا و همدل و همدرد و همپیمان شویم
زاینهمه جهل و جفا و جبر وجنگ باید جدا
آنچه مهر است و صفا و عشق و الفت آن شویم
درس عمران یاد گیریم از هنرمندان عشق
تا اگر معمار سقف خانه ویران شویم
برق آسا برجهیم از سینهء هفت آسمان
حسرت رعد و صدای غرش توفان شویم
تیر کفر و تیغ دین در قلب ایمان رخنه کرد
قلب خونین را شفای مرهم ایمان شویم
تاره تاره برشماریم تا شبی تاریک و سرد
لایق دیدارمهتاب رخ تابان شویم
تا دهد جام وفا و دوستی در دست ما
تا سحر پاکوب بزم ساقی مستان شویم
جمله ملتهای عالم با سر وسامان شدند
تا بود روزی که ما هم با سرو سامان شویم
عمر ما را کی مجال لحظه ای آسایش است
در چکیدن قطره اشکی بر سر مژگان شویم
در میان سینهء تاریک شب باید که ما
کهکشان گردیم و روشن در دل کیهان شویم
از "جداییها" بگوییم و "شکایتها" کنیم
همنوا با ناله و نای "نی" چوپان شویم
تا شویم از درد جانکاه زمین خوردن خبر
قطرهء اشک نگاه طفلک گریان شویم
آ که در سوزیم جان را زآتش سوزان عشق
تا حریف شعله های آتش سوزان شویم
عمر ما بگذشت اندر گریه با ابر بهار
تا اگر مثل دهان غنچه ای خندان شویم
ای خوش آنروزی که بوسی خاک پایش را زنیم
ای خوش آن شامی که گرد دامن جانان شویم
عاقبت باید حصار برده گی باید شکست
تا به کی ما در حصار و بردهء دونان شویم؟
"مرغ ما را پا یکی باشد" ولی امید هست
تا اگر گاهی "پیاده از خر شیطان شویم"
از حریم ساحل آرام اندوه پا کشیم
با صدای موجهای بحر سرگردان شویم
کاش میشد در قبال پیروی از اهل دل
از تظاهر بگذریم و پیرو قرآن شویم
آ که سر بر سینهء هم مانده فریادی کشیم
دور از آغوش وطن آواره و نالان شویم
در چمن تا سبزه روید، قطرهء آبی شویم
تا گلی روید به صحرا، دانهء باران شویم
در صف جنگ قشون جهل و ظلم و دشمنی
ای زن و مرد وطن باید که در میدان شویم
بر سر رخش محبت جوشن دانش به تن
در پی جنگ نریمان رستم دستان شویم
بعد از این ما را خیال همنشینی با شماست
تا به کی ما همنشین آدم نادان شویم؟
"شاکر" امشب باید از بی اعتنایی بگذریم
تا خبر از حال زار ملت افغان شویم
نقش قالی
گر چه ما عمریست از چشم هما افتاده ایم
این نپنداری که ما از دست و پا افتاده ایم
تا چو گوهر در خموشی قعر دریا جای ماست
کس نمیداند کجاییم و کجا افتاده ایم
گر چه گوش دور گردون در شنیدن عاجز است
ما طنین ناله های از صدا افتاده ایم
ای عزیزان جدا افتاده از ما در بلا
از شما دوریم اما چون شما افتاده ایم
پیچ زلفش منفعل گردیده از تقدیر ما
ما به چنگ سیاه گرداب بلا افتاده ایم
گرد ما از بس زمین گیر خیال راحت است
آسمان از ما ندارد یاد تا افتاده ایم
قد ما تا خوشتر از سرو و چنار افتاده بود
در کمال نا رسایی پس چرا افتاده ایم
از گلوی بستهء فریاد خونین شفق
مستی آهنگ از شور و نوا افتاده ایم
شمع جانم از سر شب نیمه جانی میکند
پیش از آغاز سحر ما از ضیاء افتاده ایم
آشنایی نیست رسم مردم این بوم و بر
دور از آغوش وطن بی آشنا افتاده ایم
خاک غفلت ما به فرق خویشتن خود کرده ایم
گنج ها در سینه در ویرانه ها افتاده ایم
"شاکرا" از نقش قالی عار دارد رنگ ما
در نیستان همچو نقش بوریا افتاده ایم
قطره قطره
آن نگار با وفا روزی اگر از ما شود
سینه مالامال عیش هر دوی دنیا شود
ای نسیم آتش از طوفان ما غافل مباش
تا نشاند شعله از پا، گرد ما بالا شود
پا فرا نه از عدم در جستجوی خویشتن
تا اگر گمگشتهء ما از کجا پیدا شود
گوشهء میخانهء قلبی صفا باید نشست
غم مخور ای یار که آخر باده در مینا شود
چند باید کرد عمر کوته صرف انتظار
تا اگر دنیای نازیبای ما زیبا شود
آنقدر فریاد بایدمرغ جان را که عاقبت
در گلستان فراقش واله و شیدا شود
بر کند بنیاد جهل و فقر از پا تا سرشک
"قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود"
گفتمش تقصیر بگذار، از سزایم باز گو
گفت "شاکر" باید از روز ازل تنها شود
گنه کیست؟
گلهای گلستان شده پرپر گنه کیست؟
صحرا و دمن سوخته یکسر گنه کیست؟
افروخته تا در دل من آتش نفرت؟
بر خرمنم انداخته اخگر گنه کیست؟
ای باده پرستان دل ساقی که بیازرد؟
بشکست اگر شیشهء ساغر گنه کیست؟
دیروز سراسر گنه روس و فرنگی
امروز بگو جان برادرگنه کیست؟
امروز اگرسنگ دل مرد مسلمان
بیرحمتر است از دل کافر گنه کیست؟
مردی که نمیکرد به کس گردن و سر خم
با هر کس و ناکس شده چاکر گنه کیست؟
زد چشم به در حلقه که مهمان به در آید
کس حلقه نکوبیده چو بر در گنه کیست؟
تا نه گنه من بود و نه گنه تست
معلوم نشد هیچ که آخر گنه کیست؟
"شاکر" نسرودی غزلی تازه و شیوا
کس تا نکند شعر تو از بر گنه کیست؟
رفته رفته
رفته رفته، لحظه لحظه، عمر ما بر ما گذشت
روز٫ روز و ماه، ماه و سال، سال دنیا گذشت
ای مبارک عمر ما را تحفهء سودای عشق
ای خوشا آن لحظه ای که در چنین سودا گذشت
آنکه ما را بود در بر همچو دل به آغوش جان
کشت اندر بر دل ما، از بر ما تا گذشت
باد پائیزی وزید آهسته، آهسته خوشا
حسرتا! باد بهاری تند و برق آ سا گذشت
نقش نیک و بد بروی دفتر وجدان به جا
آنچه را پنهان نمودیم، وآنچه را پیدا گذشت
ای خمار نشه و بد مستی غفلت به هوش
روزگار باده و پیمانه و مینا گذشت
صبح عشرت آخر آمد، شام ظلمت سر رسید
هم خوشی و هم غم و هم زشت و هم زیبا گذشت
زندگی با اینهمه کار و تکاپو و تلاش
خوش عجب خواب گرانی بود وحیف! اما گذشت
شام چندی عمر ما در خواری و ذلت فنا
چند روز آسوده گی در بستر روئیا گذشت
بس که چشمش پای او هم لایق گردی ندید
عاقبت از کوی جانان "شاکر" شیدا گذشت
قومی که زنجیر شکست
باغ غمگین است اینجا، ز گل و خار بپرس
ماه پوشیده رخ از ما، ز شب تار بپرس
از لب ماه که آگاهست ز هر راز، شبی
قصهء رفتن او در بر اغیار بپرس
باورت نیست اگر رفتن جان از تن ما
راز امحای حیات از نفس یار بپرس
قصهء ساختنم را ز لب گردش چرخ
قصهء سوختنم را ز لب نار بپرس
آنچه آمد به سر از گریه باران بشنو
آنچه بگذشت، هم از دیده خنبار بپرس
استقامت ز لب قومی که زنجیر شکست
رمز مردانه گی از مردم عیار بپرس
"شاکر" افگند غم هجر تو در بستر مرگ
آ به بالینم و از حال من زار بپرس
بوی مرگ
وقتی که باغبان، در سوگ گل نشست
وقتی که شاخه ها، در باغها شکست
وقتی که سبزه ها، روی زمین نرست
این دشتهای خالی پر خاک اسفناک
قلب مرا فسرد
ویرانه های شهر ستمدیده های عصر
روح مرا فشرد
در این خرابه ها
در کوچه های مانده به یاد گم از نگاه
دنیای آرزوی مرا خاک خورده است
خاکم به سر که خاک مرا باد برده است
با میلهء تفنگ، در باغ خاطرات من آتش فگنده است
در این خرابه ها
من بیم قلب مردم محکوم گشته را
با رنج و تشنه گی
مرگ و گرسنه گی
در عین بیگناهی، احساس میکنم
من وحشت فنای آبرو، افسرده گی مرگ آرزو
من بوی خون و نفرت و بارود و دود را
بوی قساوت دل مردان تشنه ر،امردان خسته را
من بوی مرگ رحم به انسان و نام او
من بوی مرگ لذت باور به دوستی
باور به اعتماد ، باور به راستی، باور به عشق را احساس میکنم
من بوی مرگ را احساس میکنم
قدرت
یارب همه عالم شده دیوانهء قدرت
افسون سر و صورت و سامانهء قدرت
در میکدهء ازمنه خوش باد به حالش
هر کس که ننوشیده ز پیمانهء قدرت
روئیده گل لاله به هر گوش و کناری
از خاک سر کوچهء میخانه قدرت
پرواز ده ای بال و پر باز قناعت
مرغ هوس سینه ام از لانهء قدرت
زنجیر سر زلف قضا را نتوان بست
تا پای مرا بسته به زولانهء قدرت
"شاکر" به شب ظلمت و جهل و غضب و درد
گیسوی سیه میزند از شانه قدرت
دختر افسانه ها
با هر که میخواهی برو، ای دختر افسانه ها
جانان من تنها تویی، جانان تو جانانه ها
من از دیار دیگری، آیم مرا ناآشناست
این کوه ها، این دشتها، این شهرها، این خانه ها
از آرزوی سوختن قلب مرا آگنده اند
چون شعله های شمع ها، همچون پر پروانه ها
معنی اشعار مرا دریاب ای شوریده سر
از نعرهء دیوانه ها، از مستی مستانه ها
دیوانه گی از عاقلان، آسان توان پیدا نمود
کارم به رسوایی کشد، در محفل دیوانه ها
در خانهء تاریک شب "شاکر" اسیر ظلمت است
دردست او زنجیرها، در پای او زولانه ها
بار ستم
نه صرف برگ گل و شاخ یاسمن بشکست
هر آنچه میشکند اندر این چمن بشکست
به حال آن گل تنها گریستن باید
که بال بلبل اش هنگام پر زدن بشکست
ز بس که خورد به سر سنگ هم ز مشت فلک
دلش به قله و در دامن دمن بشکست
چه تارهایی که مطرب به خامشی نگسست
چه جامهایی که ساقی در انجمن بشکست
هزار بار ستایش، هزار بار درود
به آن پسر که دل مادر وطن بشکست
ز روی خشم و حسادت هزار بار حسرت
که قلب یار فتاد وز دست من بشکست
ز بسکه بار ستم میکشد قلم "شاکر"
میانه در میان پنجه های من بشکست
نشستن تا به کی؟
بیا ای نم نم اشک بهاران
ز چشم مردمان بی وطن گو
بیا ای بلبل تنهای عاشق
برایم قصهء باغ و چمن گو
ز باغ و گلستان با من چه گویی؟
ز خوشبوی تن آن گلبدن گو
گه و ناگه دهانی ساز شیرین
ز دندان و لب و کنج دهن گو
ز شرح حسن روی و موی جانان
به هر برگ گلاب و یاسمن گو
بیا احوال بزم عاشقان را
به دور افتاده از هر انجمن گو
به مردمهای شهر صلح و شادی
ز غمهای دل پر درد من گو
بیا از داغ خونین دل من
به داغ لالهء دشت و دمن گو
برای لالهء عریان صحرا
ز هر زخم شهید بی کفن گو
ز غم گفتی اگر گاهی برایم
گهی از غمگساری هم سخن گو
نشستن تا به کی؟ "شاکر" خدا را!
حدیث همت و برخاستن گو
کابوس شب جهل
جانا نکند باز پریشان شده باشی
افسرده دل و دیده به گریان شده باشی
نوخاسته از بستر کابوس شب جهل
نه که از "خوخرگوش" به چشمان شده باشی
از غربت افکار و ز بیرحمی کردار
حیرت زده انگشت به دندان شده باشی
خشک است چمنزار دلت ز آب محبت
آیا که تر از نم نم باران شده باشی؟
ابراز تنفر کنی از رشوه ستانی
از شر فساد نه که به افغان شده باشی
گرم ا ست چو بازار سیاست تونباید
از ارزشت افتاده و ارزان شده باشی
تیری ز جفا خورده و در گوشهء دوری
بر شاخ زمان مرغک بیجان شده باشی
کوبیدهء مشت سپه خویشتن و غیر
پامال سم اسب قومندان شده باشی
پیمان وفا بسته ای "شاکر" نکند باز
از بستن ٱن وعده پشیمان شده باشی
انجمن آرای شرق
ای دریغا این چمن آتش گرفت
هم گل و سرو و سمن آتش گرفت
سبزه و آب و درخت و قله را
خاک را در سوختن آتش گرفت
بر طنابش تا نیافشاندیم دست
ای مسلمانان رسن آتش گرفت
در میان شعلهء کین و نفاق
ای وطنداران وطن آتش گرفت
یادم آمد زآتش جانسوز جنگ
ناگهان در جان من آتش گرفت
آنکه را بود انجمن آرای شرق
انجمن در انجمن آتش گرفت
تا بدن باقیست جانان جان ما ست
جان ما دور از بدن آتش گرفت
بسکه امشب گفت از سوز و گداز
شعر "شاکر" در دهن آتش گرفت
داغ لاله
به هر جایی که باشی ای جوان باش
ولی افغان و از افغانستان باش
چو ریگ ساحل آرام منشین
غریو موج بحر بیکران باش
به جای کینه و بغض و عداوت
صفا و راحت و آرام جان باش
به خاک نیستی بنشسته تا کی؟
به پا خیز از زمین در آسمان باش
ز دنیای عدم پا را فرا نه
برآ از بی نشانی، جاودان باش
به هنگامی که یخ بر سینه ها بست
تو سوز و نالهء نای شبان باش
ز اقبال بلند اندیشه بشنو
جدا ز اندیشهء خواب گران باش
به پروازی فلک را سینه بگشای
چو تیر رسته از قید کمان باش
ز نور معرفت کن سینه روشن
شرار سینهء صد کهکشان باش
چه جویی در میان لاله ای داغ ؟
میان سینهء "شاکر" نهان باش
آزادی
دلم چو غنچه چه تنگ است برای آزادی
بود که باز ببینم لقای آزادی
پرندهء دل شبهای تیرهء اندوه
گشوده بال هوس در سمای آزادی
زمین و خور و مه و آسمان به فریادند
به گوش قلب من آید صدای آزادی
برو بگو به طبیب دل گرفتارم
دوایی نیست مرا جز دوای آزادی
بیا که باز نشینیم و یکصدا خوانیم
ترانه ای ز سرود و نوای آزادی
بیا به مهفل مستان شراب عشق بنوش
مپرس ساقی ز چون و چرای آزادی
تنین هر نفسم شد ز حرف حرفش پر
ز"آ" و "ز" و "الف،" "دال" و "یای" آزادی
شود که هستی و دارو ندارخویش یکی
به هزار شوق دهم رونمای آزادی
دعا کنید خدا دور داردش ز بلا
بلای جنگ من و تست بلای آزادی
بر آن سریر که زآزاده گی بود حیف است
که برده گی بنشیند به جای آزادی
به مرغ قلب اسیرم ترحمی صیاد
برس به داد من بینوای آزادی
ز خون پاک شهیدان، وطن! بسی بستند
به دست و پای تو رنگ حنای آزادی
به هیچ کشتی یی یارب روا مدار چنین
غریق بحر یکی ناخدای آزادی
گهی به کشور آزاده گان برو قاصد
بیار نامه ای از آشنای آزادی
ز دشمنی و کدورت مگو سخن با ما
بیار مژده ز صلح و صفای آزادی
به پای شعر من ای بیخبر بیا بنشین
که تا خبر شوی از ماجرای آزادی
ز اشک دیده مریزان گلی به پای او
ز خون سینه چکان زیر پای آزادی
اگر به سوی وطن رفت جان من روزی
بپیچ جسم مرا در قبای آزادی
طلوع صبح امید است ای نسیم بهار
زعطر صلح فشان در فضای آزادی
چه قلبها که نشد در ره وصال او
علیه ظلم و اسارت فدای آزادی
به اشتیاق سرود غزل برای او
قصیده گفت دلم در رسای آزادی
ببین که "شاکر" آزاده زنده است هنوز
برای آن که بمیرد برای آزادی
به حضور بزرگمرد شعر و بزرگمرد شرق-مولانای بلخ-که سروده است: بگشای لب که قند فراوانم آرزوست . . .
قیام صلح
یاران شکوه ملت افغانم آرزوست
این خطه پاک و خرم وشادانم آرزوست
از آنچه هست زان مرا نیست آرزو
از آنچه نیست زان من از آنم آرزوست
باری اگر به قصد تجاوز نهد قدم
دشمن زبون میانهء میدانم آرزوست
از آتشی که سوخت تمام جهان من
از شعله ای که سوخته است جانم آرزوست
گویند خارج است ز امکان قیام صلح
خارج بود هر آنچه ز امکانم آرزوست
تا مشکل وصال تو کس حل توان نکرد
پس مشکل فراق تو آسانم آرزوست
در گلستان غیر نسیمی ز دوردست
از تفت ریگ داغ بیابانم آرزوست
انسانیت برای به ظاهر فرشته گان
احساس رحم در دل انسانم آرزوست
از هر نوع شکوه و وقار و جلال و فخر
با مردمان بی سر و سامانم آرزوست
در راه حق ز خصم و عدو نیست باک ما
از خون سینه خامه به دیوانم آرزوست
جای بهار و سبزه و گل بر مزار تو
"شاکر" خرام سرو خرامانم آرزوست
تقدیم به همسر عزیزم
رویای من
رویای من، رویا ی من، رویای بی همتای من
دنیای من رویای تو، رویای تو دنیای من
با آنکه بیدارم ولی، در خواب میبینم ترا
شامی بیا در خواب من، ای خفتهء زیبای من
ای برق چشمان ترا، وای مهر دستان ترا
جایی نمیخواهم دگر، جز قلب آتشزای من
گاهی ز هجرم میکشی، گاهی به وصلم میکشی
ای وصل تو تسکین من، ای هجر تو سودای من
غیر از پریشان حالی موی پریشان توام
فکر پریشانی مباد، اندر سر شیدای من
آییم اگر روزی به بر، کی میشناسم پا ز سر
من بی سرو پای توام، ای خوب سر تا پای من
ای تب تویی، تابم تویی، ای خورد و ای خوابم تویی
تا دیده ام چشم ترا، ای نرگس شهلای من
با حسرت و رویای عشق، در آتش غمهای عشق
من تشنهء صحرای عشق، ای عشق تو دریای من
ای آفتاب، ای ماه من، ای روز و شب همراه من
ای آسمان آبی ام، ای تارهء شبهای من
امشب اگر از تاره ها، پرسی تو احوال مرا
گویند یک یک قصه ها، از ناله و از نای من
۱۰/۱۸/۲۰۰۲
دوستت دارد دل من . . .
دوستت دارد دل من، ای پدر جان ای پدر
دوستت دارد دل من، از دل و جان ای پدر
ای چراغ راه تار و پر غبار زندگی
در شب هجرت یکی شمع فروزان ای پدر
راستگو و راستکاری بس، حسودم کرده ای
ای عزیز صادق، ای مرد مسلمان ای پدر
از میان سینه ات انوار دانش منشعب
ای دلت آگنده از انوار ایمان ای پدر
با غرور و همتی که از باستان بردی به ارث
پرورانیدی مرا ای مرد افغان ای پدر
خون دل خوردی و محنتها کشیدی روزها
تا بیاری بهر ما یک لقمهء نان ای پدر
بر فراز و بر نشیب روزگاران استوار
از تبار استقامت، مرد میدان ای پدر
کرده و گفتار تو آئینهء انسانیت
دیده ام در قلب تو سیمای انسان ای پدر
رسم بی آلایشی از تو فرا باید گرفت
بوده ای بیزار برگ و ساز و سامان ای پدر
ای پدر بر دار پیدایم تو بودی راهبر
تا چه پیش آید مرا در دار پنهان ای پدر
ای بزرگ من ببخشا کوچکی های مرا
بی ادب گر بوده ام، هستم پشیمان ای پدر
پرواز
خواهم که این دیوارها را بر کنم
خواهم که این زنجیرها را بگسلم
از دستهای بسته ام
از پایهای خسته ام
بر صورت دیوارهای آهنین
نقش جدایی دیده ام
تصویر انده ترا
در بی صدایی دیده ام
خواهم که این دیوارها را بر کنم
تهدابشان ویران کنم
با خاکشان یکسان کنم
تا هیچ دیواری سیه
باغوش کابوسی دگر
مافشارد افکارمرا
افکار بیدار مرا
از بین این دیوارها، ازخانهء تاریک شب
باید که جان نیمه را بیرون کشید
از پشت این دیوارهای آهنین
در جستجوی روزنی ازدوستی
ازراستی
ازاعتماد ازآشتی
باید تپید
قیرینه اطلسهای شام کهنه را
باید درید
روح شراب تازه را در جان هر ساغر دمید
باید سرودی آفرید، باید که فریادی کشید
دیوار را باید شکست، زنجیر را باید گسست
باید ز نو آغاز کرد، آئین دیگر ساز کرد
پروازکرد، پرواز کرد، پرواز کرد، پرواز کرد
بیا شبی
بیا شبی و برایم گل ستاره بیار
ز نور آتش و از گرمی شراره بیار
بیا و مرهمی از آشتی و عشق و صفا
به زخمهای دل چاک پاره پاره بیار
به بال زخمی جان بسته، ای کبوتر صلح!
پیام آئینه ها را به ا ستخاره بیار
مرا به بحر میفگن خدای را، طوفان!
نوید راه نجات از لب کناره بیار
حریر تیرهء شبهای اظطراب بسوز
طلوع صبح پس از شام تار تاره بیار
غریب هر دو جهان ا ست "شاکرت" شاها!
زکات حسن به نیمی ز یک نظاره بیار
مادر
جنت روی زمین و باغ رضوان مادر است
کفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر است
آنکه پیدا شد محمداز وجودش در قریش
آنکه شاهان پرورانیده به دامان مادر است
آنکه ایزد داد فردوس زیر پای او قرار
آنکه نامش هست والا نزد یزدان مادر است
آنکه لالایی برایم شب به بستر میسرود
روز و شب میکرد با من آنکه یکسان مادر است
ای بلا و آفت گردون مگر نشناختی؟!
آن زنی را که دعایم کرد از جان مادر است
آنکه توفان حوادث ساختش از من جدا
وآنکه ابر دیده ام را ساخت گریان مادر است
آنکه تیمار من اندر روز و شب بد سالهاست
روز و شب هستم برایش زار و نالان مادر است
آنکه جانم را برای لحظه ای از عمر او
صد اگر میداشتم، میدادم آسان مادر است
سر چه باشد خاک پایش را برابر میکنم؟
توتیا خاک مزارش بر دو چشمان مادر است
آنکه تنها مانده با چشمان گریان "شاکر" ا ست
وآنکه چشمش بست با قلب پر ارمان مادر است
از"شام فراق"
بامیان
ای عزیزان بامیان از پا فتاد
بامیان با ستان از پا فتاد
از هزارو پنجصد هم پیرتر
سرو بودای جوان از پا فتاد
آنکه بد اندر شکوه رشک بتان
عاقبت رشک بتان از پا فتاد
آنکه بر شاخ زمان سرسبز بود
همچو برگی در خزان از پا فتاد
آنکه دست کس به پایش مینخورد
زیر پای جاهلان از پا فتاد
افتخار ما نبد تنها که بل
مایهء فخر جهان از پا فتاد
گوشها شد در شنیدن عاجز و
آن خموش بیزبان از پا فتاد
کاش از پا اوفتد طاغوت عصر
تا بداند که او چسان از پا فتاد
آنچه باید میشد، آن بر پا نشد
آنچه بر پا بود، آن از پا فتاد
ملتی که شوروی از پا فگند
ملت افغانستان از پا فتاد
درس عبرت داده بود انگلیس را
آن غیور قهرمان از پا فتاد
ملتی که پر توان بود عاقبت
شد چه خوارو ناتوان از پا فتاد
آنچنان ملت چرا پس اینچنین
با چنین و با چنان از پا فتاد؟
پای او را بست زنجیر نفاق
تا بدست دشمنان از پا فتاد
زیر رگبار غم و جنگ و فساد
کودک و پیر و جوان از پا فتاد
آتش جهل و ستم بر پا شد و
سوخت ما را آشیان از پا فتاد
محشری بر پاست در افغانزمین
نه که آنجا آسمان از پا فتاد
بس که "شاکر" تیرزد برجان خویش
همچو مرغ نیمه جان از پا فتاد
۳/۱۴/۲۰۰۱
ازدیارآتش
من گل فصل بهار آتشم
من ز باغ روزگار آتشم
نیستم من از دیار آه سرد
دوستان من از دیارآتشم
پیر گشتم در جوانی، سوختم
آگه از لیل و نهار آتشم
شعله معشوق دل تنگ منست
عاشق چشم انتظار آتشم
تا مرا سوزد نگارم آتش است
تا در او سوزم نگار آتشم
پر فشان حسرت شمع امید
مایل پروانه وار آتشم
دور از آتش کی توانم زیستن
همچو خاکستر کنار آتشم
سوختم تا خاک جا ماند ز من
یا ز دودم، یا غبار آتشم
ای حریف قسمت "شاکر" بدان
من ز میدان قمار آتشم
دامن بیگانه گان
تا به کی بر دامن بیگانه گان چنگی زنیم؟
باید از خود صورتی سازیم و آهنگی زنیم
شیشه را صیقل مباید دیگر از زنگ جفا
از محبت بر رخ آیینه تارنگی زنیم
بوسهء عشقی نثار صورت صلح سپید
از تف لعنت به روی تیرهء جنگی زنیم
وصل باید تکه های شیشه های قلب ما
ما چرا بر شیشهء دلهای هم سنگی زنیم
گر چه تاریک است ره، ما یک دو گامی طی کنیم
گر چه دور افتاده منزل، یک سه فرسنگی زنیم
بس که ورزیدیم "شاکر" عشق شد معتاد ما
نه شرابی سر کشیم، نه جرعهء بنگی زنیم
مرگ زندگی
دور دستان جنگلی انبوه بود
اینطرف دریا و آنسوش کوه بود
اندرآن جنگل هرحیوان زنده بود
هر نوع حیوان جز انسان زنده بود
مرغ وآهوو پلنگ و شیرداشت
جمله پا آزاده از زنجیر داشت
هم بلوط پیر و هم سرو جوان
بی نیاز از وام دست باغبان
گلهء شیران درآن فرمانروا
داشت جنگل پاک و مصون از بلا
شیر بد فرمانده و سالار او
جمله حیوانات جنگل یار او
لیک آنجا عده ای مکار بود
دشمن باطن به ظاهر یار بود
روبه وکفتاروهم گرگ و شغال
از حسادت روزوشب درقیل و قال
خوابشان فرمانروایی بود وبس
خیالشان را بیوفایی بود و بس
هرچه کوشیدند حیوانی شوند
در پی تدبیر سامانی شوند
رنجهء تدبیر شان سودی نداشت
دام هر تذویرشان جودی نداشت
عاقبت غمگین و زار وخسته پا
در کمین فرصتی کردند جا
***
خواستند شیران به پا روزی ز خواب
در پی آذوقه ای و نان و آب
در شکار آهوان بر خا ستند
همچو تیری از کمان برخا ستند
یک به یک آهو فگندند بر زمین
تا همه جستند یکجا اززکمین
آهوان کم بود و شیران بیشمار
بهر تقسیم جسد نا سازگار
در ستیز و جنگ و در دعوا شدند
بر سر و بر پای هم بالا شدند
غافل از آفات این دنیا شدند
تک، تک اندر گوشه ای تنها شدند
زخم دندان بر سر و گردن پدید
از تن ایشان همی خون میچکید
بین شیران اتحاد از بین رفت
یاری شان در فساد از بین رفت
***
حال ایشان گرگ و هم کفتار دید
هم شغال و روبه مکار دید
شیر را از شیر تا بیزار دید
بیکس و تنها و هم بیمار دید
دشمنانش شیر را ناچار دید
بهر حمله فرصتی تیار دید
جمع گردیدند با هم دوستان
تا بیفتادند شیران را به جان
تیغ دندان بر سر و روشان زدند
چنگها بر تار گیسوشان زدند
شیرها بودند تا بی اتفاق
در بلا رفتند از دست نفاق
شیر سلطان طعمهء روباه شد
چون گدایان حال او جانکاه شد
شیر تا در خاک و خون آلوده شد
پس دل روباه و گرگ آسوده شد
********************
خفته بد تا شیر اندر خاک و خون
زیر لب میگفت: ای دنیای دون!
روزگاری ما شهنشاهی بدیم
صاحب یک عزت و جاهی بدیم
کس توان جنگ شیران را نداشت
تاب زور ما دلیران را نداشت
ما به دنیا احترامی داشتیم
عزت و جاه و مقامی داشتیم
گرگ و روبه اوفتاد در جان ما
رفت آخر شوکت دوران ما
گرگ و روبه سینه و جانم درید
کس فغان و ناله ام را کی شنید
غزتی دادی ز اول ای خدا
از چه رو باید چنین پایان ما
شیر بد در زاری و راز و نیاز
با خداوند بزرگ کار ساز
با دلی افسرده نالان گریه کرد
عاقبت زار و پریشان گریه کرد
*********************
تا خداوند نالهء او را شنید
جلوه ای از نور حق آمد پدید
ناگهان، در گوش شیر آمد صدا
ای گرفتار بلا! ای بینوا
ا یزد این با تو روا کی میکند؟
در خورت رنج و بلا کی میکند؟
خویشتن را خود به غم آغشته ای
با بلا و با ستم آغشته ای
تا وقار و همت و تدبیر تست
جملهء آفاق در تسخیر تست
اتحادت شاه جنگل کرده بود
ورنه حیوان قوی بس چون تو بود
چشم تو از حرص آهو کور شد
قلب یاران از تو بس رنجور شد
حرص دنیا مایهء رنج تن ا ست
عشق دنیا، دزد در گنج تن است
یا دل یاران ره آزرده ای
یا برای دور دون جان داده ای
زاتفاقت بایدت آگاه شد
بایدت یارو رفیق راه شد
ز اتفاقت صعب آسان میشود
شیر جنگل شیر سلطان میشود
زنده گان را زاتفاق آزاده گیست
بی اتفاقی نام مرگ زندگیست
متحد باش باز تا سلطان شوی
ور نباشی، صید این و آن شوی
**********************
دشمان را تا به کی سازیم شاد
ای وطنداران خدا را اتحاد
ای عشق
عجب دنیای رنگین داری ای عشق
چه خوش یک خواب شیرین داری ای عشق
ز نفرینت بسی اندر گریزند
گرفتارم به نفرین داری ای عشق
به راهت از نفس افتاده ام بسیار
ز بس بالا و پایین داری ای عشق
ببین قد خمم را در جوانی
که بی حد بار سنگین داری ای عشق
هزاران داغ بر فرش دل من
به مثل نقش قالین داری ای عشق
شب “شاکر” کنی روشن ز امید
که صدها ماه و پروین داری ای عشق
زن افغان
ای دختر با ستان این خاک
گنجینهء جاودان این خاک
هنگامهء جنگ تا به پا شد
ای زن به توبس ستم روا شد
زاین پیش که جنگ هم نبودی
در آتش غم نشسته بودی
قلب تو پر از هزار رنج است
در سینهء تو هزار گنج است
تا حق تو پایمال کردند
بی وجه و بی مجال کردند
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
از آن که تو نور مهر و ماهی
در ظلمت شب چرغ راهی
ای زن هنرت ضرور باید
از جهل ترا بدور باید
تو مادر کودکان این خاک
تو حامی گلستان این خاک
سازندهء این وطن تویی تو
دهقان همین چمن تویی تو
مگذار که حق تو ستانند
یا کمتر از آنچه هستی دانند
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
از گرمی آفتاب دانش
از رحمت جوی آب دانش
شاداب نمای گلشن خویش
آباد نمای مأمن خویش
از فیض هنر مباش محروم
در خانه مشو به قید محکوم
باید که ز علم آگه باشی
گیرم که گلابی، تازه باشی
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
ای زن که دلت ز غصه تنگ است
در واهمه از بلای جنگ است
جنگ تو همی برای صلح است
آواز ترا نوای صلح است
ز ابراز نظر مدار پرهیز
از بی خردان همیشه بگریز
در کسب حقوق خود به پا خیز
با یکدلی و به یک صدا خیز
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
در خانه چرا نشسته باشی؟
چون مرغک پر شکسته باشی
بالی بگشا برای پرواز
از صحن چمن برار آواز
بر خیز و جهان از آن خود ساز
گلشن ز کویر جان خود ساز
آبی به نهال آرزو ده
بوسی به جمال آرزو ده
بر خیز و بزن ز جهد گامی
از دیر بگیر انتقامی
بنیاد ستم ز جای برکن
زنجیر ستم ز پای برکن
باید که ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
افغانی ام
پشتون نییم، تاجک نییم، هزره نییم، ازبک نییم
افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام
در کشورم باشد اگر، از قومیت نامی دگر
زین نیستم، از آن نییم، افغانی ام افغانی ام
افغانم از افغانستان، از کشور آزاده گان
از قید و بند ترسانی ام ؟ افغانی ام افغانی ام
از آه احمدها حضر، ز آزار محمودان گذر
من میرویس ثانی ام، افغانی ام، افغانی ام
نه از شمالم نه جنوب، نه شرق دانم نه غروب
"شاکر" درست میدانی ام، افغانی ام، افغانی ام